او رسول است ار به ظاهر امت است * بلكه خود رهبر به سوى رويت است
4176 هركه حق را يافت و اندر حق رسيد * بىحجاب آن لطف و خوبى را بديد
گشت مظهر او خدا را در جهان * زو شود پيدا سر پنهان عيان
پاك شد جانش سراسر از خودى * وارهيد از قيد نيكى و بدى
4179 عالم بىچون بود ميدان او * گوى بىدستى برد چوگان او
نطق او از حق بود در گفتوگو * خوب باشد نيك و بد كآيد ازو
از نبى بشنو كه ينطق عن هوا * وحى دان پس هرچه گفت آن مصطفى
4182 هرچه گويد مرد حق از نيك و بد * باشد آن جمله ز گفتار احد
گر همىخواهى كه گردى همچنان * بگذر از صورت سوى معنى بران
تا كه بند صورتى و گفتوگو * ماه بىچون كى نمايد با تو رو
4185 درد بايد تا رسد درمان ترا * جان فدا كن تا رسد « 1 » جانان ترا
بگذر از يك دانه تا خرمن برى * بهر يك حبه عوض صد من برى
عمر فانى چون شود صرف آن طرف * عمر باقى آيدت با صد شرف
4188 عمر معدودت ز حق بىعد شود * ترك حد گو تا عطا بىحد شود
لطف و جود بىحد از افضال اوست * نوربخش جانها اجلال اوست
از چنان لطف و كرم غافل شوى * زان چنين دربند هستى خودى
4191 دور از آن گنجى از آن ماندى به رنج * درنگر كاندر چهاى خود را بسنج
مىزيى در رنج و غم كور و كبود * روز و شب اندر زيان بىهيچ سود
جد ما سلطان بهاء الدين ولد * نور نور و سر پنهان احد
4194 آنكه بود او سرور مردان حق * شاهيش اينجا نشد بود از سبق
در فنون و علم و تقوى بىمثال * بوده اندر هر فنى او را كمال
گفت بودم در غم و رنج و بلا * سينهام شد پر ز ظلمت از عنا
4197 خيره ماندم گرچه رو گشتم چنين * غرقه رنج و بلا مانده حزين
دفع مىجستم زهر اسباب من * تا رهم از غصه و رنج و محن
بوكه گردم جمع و اين « 2 » غصه رود * ناخوشىام با خوشى مبدل شود
4200 پس بگفتم دل ز عالم بركنم * نيست گردم ز آنچه بر وى مىتنم
آنچنان گيرم كه مرگ من رسيد * خواست را بايد ز هر كامى « 3 » بريد
هامش
( 1 ) - مج : شود
( 2 ) - مج : جمع اين
( 3 ) - مج : كارى