تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢
او رسول است ار به ظاهر امت است * بلكه خود رهبر به سوى رويت است 4176 هركه حق را يافت و اندر حق رسيد * بىحجاب آن لطف و خوبى را بديد گشت مظهر او خدا را در جهان * زو شود پيدا سر پنهان عيان پاك شد جانش سراسر از خودى * وارهيد از قيد نيكى و بدى 4179 عالم بىچون بود ميدان او * گوى بىدستى برد چوگان او نطق او از حق بود در گفت‌وگو * خوب باشد نيك و بد كآيد ازو از نبى بشنو كه ينطق عن هوا * وحى دان پس هرچه گفت آن مصطفى 4182 هرچه گويد مرد حق از نيك و بد * باشد آن جمله ز گفتار احد گر همىخواهى كه گردى همچنان * بگذر از صورت سوى معنى بران تا كه بند صورتى و گفت‌وگو * ماه بىچون كى نمايد با تو رو 4185 درد بايد تا رسد درمان ترا * جان فدا كن تا رسد « 1 » جانان ترا بگذر از يك دانه تا خرمن برى * بهر يك حبه عوض صد من برى عمر فانى چون شود صرف آن طرف * عمر باقى آيدت با صد شرف 4188 عمر معدودت ز حق بىعد شود * ترك حد گو تا عطا بىحد شود لطف و جود بىحد از افضال اوست * نوربخش جان‌ها اجلال اوست از چنان لطف و كرم غافل شوى * زان چنين دربند هستى خودى 4191 دور از آن گنجى از آن ماندى به رنج * درنگر كاندر چه‌اى خود را بسنج مىزيى در رنج و غم كور و كبود * روز و شب اندر زيان بىهيچ سود جد ما سلطان بهاء الدين ولد * نور نور و سر پنهان احد 4194 آنكه بود او سرور مردان حق * شاهيش اينجا نشد بود از سبق در فنون و علم و تقوى بىمثال * بوده اندر هر فنى او را كمال گفت بودم در غم و رنج و بلا * سينه‌ام شد پر ز ظلمت از عنا 4197 خيره ماندم گرچه رو گشتم چنين * غرقه رنج و بلا مانده حزين دفع مىجستم زهر اسباب من * تا رهم از غصه و رنج و محن بوكه گردم جمع و اين « 2 » غصه رود * ناخوشىام با خوشى مبدل شود 4200 پس بگفتم دل ز عالم بركنم * نيست گردم ز آنچه بر وى مىتنم آن‌چنان گيرم كه مرگ من رسيد * خواست را بايد ز هر كامى « 3 » بريد
هامش
( 1 ) - مج : شود ( 2 ) - مج : جمع اين ( 3 ) - مج : كارى