تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
در كلام مجيد مىفرمايد كه :
قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَيَّ
« 1 » .
هركه ميرد زين خودى زنده شود * جان او زان مرگ پاينده شود باشد او قايم به حق در دو جهان * حق نمايد زو نهان و هم عيان « 2 » 4152 جنگ و صلح او ز حق باشد يقين * در چنين كس غير حق چيزى مبين ديد او ديد خدا دان بىگمان * ترس از وى تا بمانى در امان « 3 » سركشى بگذار و در پايش بمير * زانكه او بر جمله ميران است امير 4155 جمله او را باش و خود را ترك كن * از بهارش باغ جان پربرگ كن زهر قهرش را چو شكّر نوش كن * ديگ دل را ز آتشش پرجوش كن روز را گر شب بگويد كن قبول * هان مشو از خير و از شرش ملول 4158 هرچه در تو مضمر است از نيك و بد * مثل آن است اندرو اى پرخرد ليك مشمارش چو خود زين وصف‌ها * زانكه گشت او آلت نور خدا نيك و بد كآيد ازو از حق بود * حكم او از داد حق نافذ شود 4161 آلت حق است دايم قلب او * قلب او گردان بود از قلب هو قلب مؤمن را بگفته مصطفى * هست در تقليب و امر يك خدا هست بين اصبعين حق به كار * سو به سو گردان به حكم كردگار 4164 باشد آن نقاش اندر نقش تن * زو بترس و خويش را بر وى مزن منگر اندر نقش و بين نقاش را * بگذر از فرش و نگر فراش را تا نگردى بىسر و بىسِر ازو * تا نمانى از نماز و بر ازو 4167 همچو خود منگر ورا كو ديگر است * جان او از عرش و كرسى برتر است با خدا چونى تو روزان و شبان * باش با وى نيز دايم همچنان در ميانه هيچ‌گون فرقى مكن * تا برى از داد او علم لدن 4170 چون روى اين راه با منزل رسى * چون چنين ورزى ز جان در دل رسى اى خنك جانى كه او اين بخت يافت * ره بريد و اندر آن منزل شتافت گوى دولت از همه شاهان ربود * سرهاى غيب را بىسر شنود 4173 آنچه چشم كس نديده است او بديد * و آنچه نشنيده است گوشى او شنيد لى مع الله وقت او شد در جهان * گشت پيدا بر وى اسرار نهان
هامش
( 1 ) - ى 110 س 18 ، كهف و ى 6 س 41 فصلت . ( 2 ) - مج : زو عيان و هم نهان ( 3 ) - مج : جاودان