4131 شاخ آن نخلاند در باغ وصال * شاخها را از شجر باشد منال
دو جهان سايه است از آن شاخ و درخت * سايه را از مايه باشد تخت و بخت
تاب آن لطف است بر حور و جنان * جمله زان تابند تازه جاودان « 1 »
4134 زنده از وى دايما اهل نعيم * هم ز قهرش در بلا اهل جحيم
اين جهان چند روزه از وى است * وان جهان جاودان هم زو حى است
سر حق است و چو حق پنهان بود * جانهاى پاك را او جان بود
4137 جان ايشان « 2 » چون نيايد در نظر * جان جان را چون ببيند چشم سر
آنچنان رو را به نور او ببين * تا كه خود را ديده باشد خود يقين
رو ممان در حق فنا شو بىدرنگ * تا نماند از تو بر تو بو و رنگ
4140 در نمكسارش فنا شو شو نمك * تا يقين گردى ، رهى از ننگ شك
در نمكسار جهان نى هرچه رفت * سر به سر كلى نمك شد پاك تفت « 3 »
هستى اول تمامت رفت ازو * چيز ديگر شد در آخر بين نكو
4143 همچنان چون شد فنا در عشق مرد * خويشتن را بهر يزدان بذل كرد
گشت عين نور و از ظلمات رست * يافت تبديل وز خوف مرگ جست
در دل خود يافت آن دلدار را * ديد بىپرده عيان ديدار را
4146 چون چنين شد حالتش نيكو نگر * هرچه آيد زو بود از دادگر
چون فنا شد غير حق در وى نماند * در دل و جانش بجز آن حى نماند
در عبارت مىنگنجد بيش ازين * رو فنا شو از خود و اين را ببين
4149 ديدن « 4 » از مردن رسد نه از گفتوگو * مردن آمد در حقيقت جستوجو
[ طالبى كه از خود فنا شد ، بنده نماند ، خدا ماند و همه كارهايش از خدا باشد ]
در بيان آنكه طالبى كه از خود فنا شده باشد و نيست گشته ، به امر : موتوا قبل ان تموتوا ، كه چون بنده نماند خدا ماند . هرچه از صورت او آيد در حقيقت از خدا مىآيد . زيرا اول صورت و اوصاف او آلت نفس بود ؛ چون نفس نماند و از ميانه برخاست بعد از آن اجزاى او ظاهر و باطن آلت حق گشته است هرچه ازو آيد همه به امر حق بود اگرچه آن صفات « 5 » اولينه كه در تن داشت درو موجود باشد الا اول متصرف نفس بود « 6 » بعد از موت نفس متصرف خدا شد . اگرچه آن ولى به صورت ظاهر به مردم مىماند ، الا در حقيقت نمىماند . زيرا جنبشهاى اوّلين از نفس بود و آخرين از حق است از اين سبب
هامش
( 1 ) - مج : زنده و جاودان
( 2 ) - مج : انسان
( 3 ) - مج : اين بيت را ندارد
( 4 ) - مج : ديده
( 5 ) - مج : « آن صفات » را ندارد
( 6 ) - مج : باشد چنان كه بعد