صد هزاران نوع نعمت اندرو * خوردنى از نور بىكام و گلو
همچنانك از علم شيرين مىشوى * آگه و دانا و رهبين مىشوى
4107 حل نكته خوشتر از خوردن بود * بىدهان و دست در تو مىرود
مىشود عقلت از آن نكته فزون * همچنانك از نان و نعمت جسم دون
فربهى تن ز خواب و خور بود * عقل را اين هر دو كى درخور بود
4110 عقل بالد دايما از « 1 » علم و ذكر * فربهى او بود از قوت فكر
مىنكاهد آنچنان بالش بدان * بلكه باشد در فزايش جاودان
چون مزاج عقل گيرد جسمها * قوت تن گردد چو عقل از اسمها
4113 علّم الاسماء به آدم چون رسيد * گشت اسماى نهان بر وى پديد
شد از آن لقمه فزونتر از ملك * گشت مسجود ملايك بر فلك
لقمههاى علم اين بالش دهد * كه خورندش پاى بر گردون نهد
4116 قامتى گيرد از آن قوت حيات * كه شود زنده ز داد او ممات
قوت و قوت او بود باقى فناست * هرك را قوتش شود آن با خداست
با خدا باقى بماند جاودان * زنده از وى اين جهان و آن جهان
4119 قابل نقصان نباشد آن كمال * ره نيابد اندر آن دولت زوال
هركسى را سوى يزدان بار نيست * زانكه هركس لايق ديدار نيست
سر يزدان است بىشك آنكه او * دارد اندر هر نفس ديدار هو
4122 غير حق را نيست گنجا در دلش * پر ز نور دل بود آب و گلش
آن گلش را دل ببين اى ديدهور * زانكه آن گل همچو دل شد باخبر « 2 »
رنگ « 2 » دل پذرفت و شد صافى تمام * ماه جانش گشت صافى « 3 » بىغمام « 4 »
4125 آلت حق گشت و از حق زنده است * در جوار لطف حق پاينده است
هيچ جنت را نجويد از خدا * جويد از جان آن وصال و آن لقا
دوزخ آن قوم هجران وى است * پيششان جنت وصال آن حى است
4128 اوست تنها دايما مقصودشان * بىشريكى روز و شب « 5 » معبودشان
نور حقاند و به حق ملحق همه * همچو يزدان حاكم مطلق همه
هرچه خواهند آن شود اندر جهان * زنده و در كار ازيشان انس و جان
هامش
( 1 ) - مج : در
( 2 ) - مج : زانكه
( 3 ) - مج : تابان
( 4 ) - غمام : ابر ، ابر سفيد
( 5 ) - مج : « شب » افتاده