تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦
گلشكر شد قوّت و قوتِ شهان * خار گردد سر به سر نار و دخان 4038 آن يكى را جاى شد بالاى چرخ * وين يكى سوزيد در آتش چو مرخ « 1 » گشت آن يك روح مطلق در بقا * وين يكى در سوز و در نار شقى آن سراسر نور شد در بحر نور * وين شد اندر چاه ظلمت چون ستور 4041 همچو مردان « 2 » سوى آن ملكت بتاز * زين جهان بازآى و رو آنجاى باز رو در آن دريا كز آنجا بوده‌اى * از چه در ساحل چو خاك آسوده‌اى آب دريا بىشك از دريا بود * عاقبت هم باز در دريا رود 4044 آب جانت چون درآميزد به يم * عين يم گردد يقين بىبيش‌وكم فهم كن اين را كه تا مبدل شوى * تا كه همچون گل در آن شكر روى گلشكر گردى غذاى دل شوى * پاك و صافى غير آب و گل شوى 4047 چون ازين هستى در آن هستى روى * نور حق گردى به حق ملحق شوى هم به نور او توان ديدن ورا * كى تواند غير بگزيدن ورا غير را راهى نباشد سوى او * غير آب جو نياميزد به جو 4050 تا نباشد در تو چيزى جنس آن * كى توانى ديدن آن را اى فلان عقل بايد تا بداند عقل را * تا شناسد وحى را و نقل را جنس چيزى تا نباشد در تو درج * اندر آن چيزت نباشد دخل و خرج 4053 جنس آن بايد كه باشد در درون * تا شود معلومت آن چيز از برون زان نكردى فهم مردان در جهان * كآنچنان نورى نبودت در نهان جنس آن احوال در جانت نبود * همچو قوم عاد و اصحاب ثمود 4056 چون بدند از اصل « 3 » زان سر اجنبى * گشت ازيشان اين سراير مختبى « 4 » كر بدند از پند و گفتار شهان * بىخبر ماندند و اعمى در جهان نيك و بد ز آنجا رسيده است اين طرف * از قدم بوده است نيكان را شرف 4059 چون بدان را بهر دوزخ آفريد * بهر دوزخ كرد هم رزقى پديد دوزخ از حق رزق خواهد همچو ما * پس رساند رزق او را كبريا هر كرا حق آفريدش رزق داد * نيز دوزخ را دهد رزق آن جواد 4062 كافران را كرد خالق رزق نار * تا بسوزند « 5 » اندرون نار زار
هامش
( 1 ) - مرخ : درختى كه چوب آن زود آتش بگيرد ( 2 ) - مج : مرد آن ( 3 ) - مج : اهل ، ( 4 ) - مختبى از اختباء : پنهان ( 5 ) - مج : بسوزد