گلشكر شد قوّت و قوتِ شهان * خار گردد سر به سر نار و دخان
4038 آن يكى را جاى شد بالاى چرخ * وين يكى سوزيد در آتش چو مرخ « 1 »
گشت آن يك روح مطلق در بقا * وين يكى در سوز و در نار شقى
آن سراسر نور شد در بحر نور * وين شد اندر چاه ظلمت چون ستور
4041 همچو مردان « 2 » سوى آن ملكت بتاز * زين جهان بازآى و رو آنجاى باز
رو در آن دريا كز آنجا بودهاى * از چه در ساحل چو خاك آسودهاى
آب دريا بىشك از دريا بود * عاقبت هم باز در دريا رود
4044 آب جانت چون درآميزد به يم * عين يم گردد يقين بىبيشوكم
فهم كن اين را كه تا مبدل شوى * تا كه همچون گل در آن شكر روى
گلشكر گردى غذاى دل شوى * پاك و صافى غير آب و گل شوى
4047 چون ازين هستى در آن هستى روى * نور حق گردى به حق ملحق شوى
هم به نور او توان ديدن ورا * كى تواند غير بگزيدن ورا
غير را راهى نباشد سوى او * غير آب جو نياميزد به جو
4050 تا نباشد در تو چيزى جنس آن * كى توانى ديدن آن را اى فلان
عقل بايد تا بداند عقل را * تا شناسد وحى را و نقل را
جنس چيزى تا نباشد در تو درج * اندر آن چيزت نباشد دخل و خرج
4053 جنس آن بايد كه باشد در درون * تا شود معلومت آن چيز از برون
زان نكردى فهم مردان در جهان * كآنچنان نورى نبودت در نهان
جنس آن احوال در جانت نبود * همچو قوم عاد و اصحاب ثمود
4056 چون بدند از اصل « 3 » زان سر اجنبى * گشت ازيشان اين سراير مختبى « 4 »
كر بدند از پند و گفتار شهان * بىخبر ماندند و اعمى در جهان
نيك و بد ز آنجا رسيده است اين طرف * از قدم بوده است نيكان را شرف
4059 چون بدان را بهر دوزخ آفريد * بهر دوزخ كرد هم رزقى پديد
دوزخ از حق رزق خواهد همچو ما * پس رساند رزق او را كبريا
هر كرا حق آفريدش رزق داد * نيز دوزخ را دهد رزق آن جواد
4062 كافران را كرد خالق رزق نار * تا بسوزند « 5 » اندرون نار زار
هامش
( 1 ) - مرخ : درختى كه چوب آن زود آتش بگيرد
( 2 ) - مج : مرد آن
( 3 ) - مج : اهل ،
( 4 ) - مختبى از اختباء : پنهان
( 5 ) - مج : بسوزد