تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 183

مساهمون:

ص١٨٣
نيست مىشو پيش آن هستى او * بهر آن دريا برون شو زين سبو 3963 آب جانت بىبدن دريا شود * جان كه اندر جاست در بىجا رود اى عجب خود چون بود آن وصف و ذات * كه ازو باشد حيات و هم ممات اين وجود مرد حق آن رحمت است * بندگىاش خواجگى و دولت است 3966 نيست بر ديدار او ديگر مزيد * گردد از وى هر يزيدى بايزيد وصف مرد حق ازين افزون بود * چون كنم وصفش چو او بىچون بود

[ حق تعالى آدم خاكى را براى عبرت عرشيان بالاى آسمان‌ها مىبرد ]

در بيان آنكه حق تعالى آدم خاكى را به قدرت و كرم بالاى آسمان‌ها مىبرد و از عرش مىگذراند تا عرشيان و آسمانيان كه از نور محض‌اند درس قربت ازو مىگيرند و ساجد چنين خاكى مىشود كه :
فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ
« 1 » .
نى كه آدم گشت مسجود ملك * گرچه بود از خاك بر شد بر فلك 3969 مىبرد حق خاك را بالاى عرش * تا برد عرش مجيد از جزو فرش علم و حكمت نور قربت هر زمان * با ملايك در جهان لامكان اين‌چنين رحمت رسيد از ذات حق * بىشمار و بىحد است آيات حق 3972 گر حقيرى رو مشو نوميد ازو * زانكه فانى مىشود جاويد ازو قادر است و هرچه خواهد آن كند * مرده خاكى را چو خواهد جان كند آورد از عرش شيطان را به فرش * هم برد از فرش انسان را به عرش 3975 نى كه راند ابليس را از آسمان * نى كشيد ادريس را بالا روان هرچه خواهد مىشود آن دادگر * پس مبر اوميد ازو در خير و شر « 2 » گر ز اشرارى دعا كن تا ترا * حق ز اخيارت كند در دو سرا 3978 از چنان حضرت هله آيس مشو * سوى نوميدى چو محرومان مرو گفت حق لا يياسوا من روحنا * غير كافر كو بود مردود ما نيست بدتر خود ز نوميدى گناه * پس مبر اوميد را زان جان پناه 3981 هست نوميدى گمان بد به حق * پيش حق نوميد رد است و خلق قادرش مىدان نه عاجز همچو خود * هرچه ناممكن ازو ممكن شود دايمش غفار و بخشاينده دان * بندها را از تو بگشاينده دان 3984 گاه حشر اندر قيامت گفته‌اند * اين گهر را بهر خلقان سفته‌اند
هامش
( 1 ) - ى 73 س 38 ص ، همچنين 30 / 15 حجر . ( 2 ) - اساس : شير .