تكيه كردم بر چنان جود « 1 » عظيم * در رجا بودم از آن بىخوف و بيم
4011 هم همان جويم كه از تو ديدهام * تو همان كن گرچه بد ورزيدهام
چون شمارد جرم خود را و خطا * بحر بخشايش درآيد در عطا
كاى ملايك بازآريدش به ما * چون به دستش چشم و دل سوى رجا
4014 اعتماد او به لطف ما بدست * در گناه آلوده او زينرو شدست
مىكنيم آزاد او را از گناه * چون هميشه بودهايم او را پناه
خوش ورا دلشاد در جنت بريد * خوان دايم را به پيشش گستريد
4017 تا ابد باشد در آن جنت مقيم * حوريان او را انيس و هم نديم
پس به اوصاف نكو حق را بدان * جز نكويى نايد از وى بىگمان
تو در آن حالت كه نوميدى ازو * مىنكوهى ذات حق را چون « 2 » عدو
4020 مىكنى وصفش به عجز اى كژنظر * قادرش دان و ازين ظن درگذر
مشت خاكى را نه افزود از ملك * چون به امرش رفت آدم بر فلك
گشت مسجود ملايك بر سما * قدرت حق را نباشد منتها
4023 اين و صد چندين كند در هر دمى * شاديى بخشد به هر دون بىغمى
هرچه خواهد آن شود اندر جهان * اين زمين را بر برد بر آسمان
آسمان را آورد زير زمين * قدرت حق را يقين مىدان چنين
4026 پس تو زارى كن بجو از حق مدد * چون دعا مقبول آمد نيست رد
گفت ادْعُونِي خدا اندر كلام * تا كنم از تو اجابت اى غلام
جمله حاجتها برآيد از برم * دايما حاجات مىخواه از درم
4029 تا شود حاجاتت اى مسكين روا * چون منم مقضى حاجات شما
در تو حاجت من نهادم نيك دان * تا به مقصودت رسانم بىگمان
گر من آن را بهر تو ننهادمى * كى ترا حاجت بدان مىدادمى
4032 بگذر از هستى و حق را بنده شو * دمبهدم از نور طاعت زنده شو
چون بميرى زين خودى در عشق او * صد چنين دولت رسد از حق به تو
بعد مردن جستوجو از حق بود * گرچه در صورت ز تو ظاهر شود
4035 دو نماند چون تو فانى گشتهاى * همچو گل اندر شكر آغشتهاى
حال گل مبدل شود اندر شكر * همچنانكه خار در سوز شرر
هامش
( 1 ) - مج : جودى
( 2 ) - مج : از