زانكه طاعت از براى آن بود * تا ترا از حق چنين دولت شود
3900 كه رسى « 1 » در خدمت شاهنشهى * تا شوى از بخشش او آگهى
صحبت مردان چو كشتى دان بر آب * كان به مقصودت رساند بىعذاب
جهد و طاعت هست چون رفتن به پا * در زمين منزل به منزل جابهجا
3903 خستگى و رنج ديدن هر زمان * تا در آخر يابد از خوف او امان
ليك در دريا چو با كشتى رود * پاى او كشتى بود پران شود
خوش در آن كشتى دو پا كرده دراز * بر سر مسند زده تكيه به ناز
3906 مىبرد كشتى ورا سوى وطن * مىرساند با عيال خويشتن
جهد او را مىكند كشتى بر آب * مىبرد ره خفته خوش در جامه خواب
عالمان را نى سفينه خوانده است * پس سفينه جويد آنكه « 2 » زنده است
3909 در سفينه نوح هركس كو نشست * آب حيوان خورد و از مردن برست
يافت مخلص او ز طوفان جهان * برد آن كشتى ورا در شهر جان
وارهيد از خوف و رنج بىكران * خوش سلامت رفت تا دار الامان
3912 اين جهان طوفان دين و زندگى است * كشتىاش شيخ و نياز و بندگى است
هركه كرد او مرد حق را بندگى * يافت بىمرگ و فنايى زندگى
زندگىاى كش نباشد پيش موت * و آنچه مىجويد نگردد هيچ فوت
3915 آنكه از بخت اينچنين كشتى ورا * گشت حاصل از عنايات خدا
وصف آن دولت نيايد در زبان * پس ببندم من ازين گفتن دهان
شيخ چون كشتى و طاعت همچو پا * تكيه بر وى كن مجو غير ورا
3918 آنچه از شيخت رسد در هر زمان * با دو صد طاعت نيايد در كف آن
آنچنان شه را چو يا بى سختگير * تا كه گردى زنده پيش او بمير
بين چه مىخواهد همان كن روز و شب * تا رسد بر تو عنايتها ز رب
3921 تا ازو حاصل شود ملك وصال * تا ز نقصان وارهى يا بى كمال
همچو او شاهى كنى اندر جهان * هرچه بود از تو نهان گردد عيان
هر زمانى صد جهان پيدا كنى * چون بخواهى كور را بينا كنى
3924 مظهر يزدان شوى در دو جهان * زنده از تو هم ملك هم انس و جان
حق بود بر كار و جسمت آلتش * جمله بينند از تو هر دم حالتش
هامش
( 1 ) - مج : « رسى » افتاده است .
( 2 ) - مج : آن كو