3846 امر حق را گير و با آن كار كن * از چه خفتى خويش را بيدار كن
گرچه دادت مهل ايزد در جهان * زين جهان خود را به مردى بر جهان
تا بود كه وارهى زين چاه هول * افتدت از بخت در بىسوى حول
3849 زانكه در سو صد هزاران آفت است * سو حجاب و مانع آن راحت است
سوى بىسويى بود دار بقا * در چنان دارى رسى اندر لقا
آن طرف بىتن حيات مطلق است * درگشاى مشكلات مغلق است
3852 نبود آنجا هيچگون شادى و غم * نى بد و نى نيك نى بيش و نه كم
نى بود گرما و نى سرما درو * نى توى مىگنجد و نى ما درو
در نبى فرمود شمس و زمهرير * تو نبينى اندر آنجا اى فقير
3855 زانكه ضدند اين دو آنجا ضد نيست * قدرت حق را يقين دان ند « 1 » نيست
ضد و ند را آن طرف گنجاى كو * هستها را سوى بىجا جاى كو
ميوهاش صافى است بىدردى پوست * بيند آنجا دوست را بىپرده دوست
3858 بىسر و بىپا در آن پويان شوى * بىدهان و بىزبان گويان شوى
هم تو باشى هم نباشى در طرب * هر دمى بينى جهانى نو عجب
هم چنان كه « 2 » جرم مس چون گشت زر * از ورود كيميا نيكو نگر
3861 هم بود آن هم نباشد نيك دان * بگذر از صورت سوى معنى بران « 3 »
كين همان مس است گشته جمله زر * ليك در وى نيست از مسّى اثر
همچنان ابدال حق مبدل شدند * بعد نقصان جملگى « 4 » اكمل شدند
3864 جسم ظلمانى هريك نور شد * خوف و مرگ از ذات ايشان دور شد
طالبى كو راه يزدان را بريد * و اندران منزل به كام دل رسيد
ديگر او را هيچگون خوفى نماند * اسب همت تا بدان منزل براند
3867 اينچنين كس گر نشيند با بدان * نيك گردند از حضور او بدان
زانكه نور است و ازو ظلمت رود * بلكه ظلمتها همه روشن شود رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ مىدان ورا * جمله را بخشش دهد در دو سرا
3870 اوست نايب در زمين و آسمان * زنده گردند از دم او مردگان
كرده او هست كردار خدا * از خدا يك دم مبين او را « 5 » جدا
هامش
( 1 ) - مج : ضد
( 2 ) - مج : آنچنانكه
( 3 ) - مج : دوان
( 4 ) - مج : جملگان
( 5 ) - مج : او را مبين