رَو زِ هست خود مبدل گرد زود * تا شود از وى زيانت جمله سود
3873 خويش را مشغول دين كن دايما * تا ز دين گردد ترا نشو و نما
زانكه اندر هرچه مشغولى بدان * مىپذيرى رنگ آن را هر زمان
حالت شهوت شوى شهوت يقين * قهر گردى چونكه گشتى خشمگين
3876 همچنان در لاغ و جد و هر صفت * مىپذيرى رنگ آن از خاصيت
پس بده خود را به طاعت روز و شب * گرچه تن را زان رسد رنج و تعب
نور طاعت دمبهدم در تو رود * سنگ دل از تاب آن لعلى شود
3879 هر زمان خود را فدا كن مردوار * جان و تن را در ره طاعت سپار
كار آن دارد و زان دولت رسد * خلق را از ترك آن محنت رسد
ترك طاعت « 1 » از خدا دورت كند * از وصال دوست مهجورت كند
3882 از چنان رحمت بمانى بىنصيب * هرچه ورزى غير آن نبود مصيب
پس كنون پيش از ازل رو كار كن * عمر را ايثار آن كردار كن
اندرين دنيا كه هست آن كشتزار * بهر عقبى هر دمى طاعت به كار
3885 هين غنيمت دار عمر خويش را * تخم طاعت كار در وى دايما
تا برى بعد از اجل برها ز حق * تا گشايد آن طرف درها ز حق
دررسى در خدمت مرد گزين * كه ورا باشد خدا يار و معين
3888 رسته باشد از خودى كان بند ماست * در جهان پرحياتى كان ولاست
گشته باشد ظلمتش نور خدا * هيچ نوع از وى خدا نبود جدا
دامن او را بگير و بنده شو * هر دمى از داد او فرخنده شو
3891 كاصل طاعتها بود ديدار او * خويشتن را صرف كن در كار او
زانكه نورى بخشدت در هر نظر * كه شود جان چو سنگت زان گهر
طاعت ارچه دستگير آيد ترا * بخشدت يزدان ثواب اندر جزا
3894 ليك از وى داد صد چندان رسد * صد چه باشد بىحد و پايان رسد
آنكه اينش شد ميسر در جهان * كو قرين گردد بدان صاحب قران
برتر از طاعت ورا دولت بود * بىجهادى ملكتش حاصل شود
3897 ور نيابد مرد حق طاعت كند * تار عمر خويش بر طاعت تند
باشد از جان در صلوه و در صيام * دايم از طاعات جويد ذوق و كام
هامش
( 1 ) - مج : طاعات