تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
رَو زِ هست خود مبدل گرد زود * تا شود از وى زيانت جمله سود 3873 خويش را مشغول دين كن دايما * تا ز دين گردد ترا نشو و نما زانكه اندر هرچه مشغولى بدان * مىپذيرى رنگ آن را هر زمان حالت شهوت شوى شهوت يقين * قهر گردى چونكه گشتى خشمگين 3876 همچنان در لاغ و جد و هر صفت * مىپذيرى رنگ آن از خاصيت پس بده خود را به طاعت روز و شب * گرچه تن را زان رسد رنج و تعب نور طاعت دم‌به‌دم در تو رود * سنگ دل از تاب آن لعلى شود 3879 هر زمان خود را فدا كن مردوار * جان و تن را در ره طاعت سپار كار آن دارد و زان دولت رسد * خلق را از ترك آن محنت رسد ترك طاعت « 1 » از خدا دورت كند * از وصال دوست مهجورت كند 3882 از چنان رحمت بمانى بىنصيب * هرچه ورزى غير آن نبود مصيب پس كنون پيش از ازل رو كار كن * عمر را ايثار آن كردار كن اندرين دنيا كه هست آن كشتزار * بهر عقبى هر دمى طاعت به كار 3885 هين غنيمت دار عمر خويش را * تخم طاعت كار در وى دايما تا برى بعد از اجل برها ز حق * تا گشايد آن طرف درها ز حق دررسى در خدمت مرد گزين * كه ورا باشد خدا يار و معين 3888 رسته باشد از خودى كان بند ماست * در جهان پرحياتى كان ولاست گشته باشد ظلمتش نور خدا * هيچ نوع از وى خدا نبود جدا دامن او را بگير و بنده شو * هر دمى از داد او فرخنده شو 3891 كاصل طاعت‌ها بود ديدار او * خويشتن را صرف كن در كار او زانكه نورى بخشدت در هر نظر * كه شود جان چو سنگت زان گهر طاعت ارچه دستگير آيد ترا * بخشدت يزدان ثواب اندر جزا 3894 ليك از وى داد صد چندان رسد * صد چه باشد بىحد و پايان رسد آنكه اينش شد ميسر در جهان * كو قرين گردد بدان صاحب قران برتر از طاعت ورا دولت بود * بىجهادى ملكتش حاصل شود 3897 ور نيابد مرد حق طاعت كند * تار عمر خويش بر طاعت تند باشد از جان در صلوه و در صيام * دايم از طاعات جويد ذوق و كام
هامش
( 1 ) - مج : طاعات