پس خدا بشنيده باشد نى بشر * چون پرست از حق تهى از خير و شر
دو مبين تو چونكه نور حق يكى است * آن يكى مؤمنان پاك از شكى است
3804 گر تعدد بينى اندر جسمشان * روحشان واحد بود بىشك بدان
خانهها گرچه كه آيد در عدد * روشنى شمس نبود جز احد
نور خور را دو مبين چون احولان * گرچه تابد در سراى اين و آن
3807 هركه در صورت رود بيند عدد * هركه در معنى رود بيند احد
نيست صورت را بقا منگر درو * سوى معنى آر اى جوينده رو
قبله چون معنى شود دايم ترا * حق به خود دارد ابد قايم ترا
3810 چونكه گردى زنده و قايم به حق * شادمانى تا ابد دايم به حق
چون چنين دولت بود ممكن بجو * در رهش بر جاى پا با سر بپو
رو فدا كن خويش را و سر بباز * تا كه اين در را كند فتاح باز
3813 دانهاى درباز و صد خرمن ببر * يكشبه به فروش و صد گوهر بخر
اينچنين بازار هركو كرد برد * وانك ازو شد فوت از حسرت بمرد
غبن اينرا « 1 » گر كنم شرح و بيان * نى دهان ماند نه دل ماند نه جان
3816 دل ز غبن اين گدازد خون شود * در زبان نايد كزان پس چون شود
پيش از آنكه اينچنين غبنى خورى * و اندرين آخر بمانى از خرى
هر دمى گويى به حق كاى كاش من * بودمى خاك و نبودى نقش تن
3819 كاشكى مادر نزادى خود مرا * تا نديدى جان من چندين بلا
بهر رسوايى مرا مادر بزاد * تا كه آمد بىشمار « 2 » از من فساد
با كه گويم پيش كى « 3 » افغان كنم * تا ازو اين درد را درمان كنم
3822 با كه گويد پيش كى زارد لئيم * جز به درگاه خداوند كريم
او بود پشت و پناه انس و جان * دستگير اين جهان و آن جهان
هركسى كز وى نيامد بندگى * مرگ او بهتر بود از زندگى
3825 كاشكى خود نامدى اندر وجود * هستيش را هم نبودى تار و پود
تا نگشتى آگه از زشتى خويش * تا نديدى خويش را مانند « 4 » ريش
نى كه پيسان را ز خلقان جهان * جاى ديگر مىبرند از بهر آن
هامش
( 1 ) - مج : اين
( 2 ) - اساس : نى ، كه حتما غلط است
( 3 ) - مج : كه
( 4 ) - مج : ناخوش چو