سبزهها و غنچههاى پرثمار * خوانها و نقلهاى بىشمار
3777 صد چنين منزل ببينى در سفر * تا بدان منزل كزان نبود گذر
منتهاى منزل جان آن بود * چون رسى مقصود دل حاصل شود
هرچه در ره ديده باشى اى جوان * كم ز يك برگت نمايد پيش آن
3780 چونكه منزلهاى راه اينسان بود * بىشك آن منزل دو صد چندان بود
صد چه باشد يا دو صد كان بىحد است * پيش آن علم اين همه چون ابجد است
ابجد آمد همچو در سوى علوم * جز كريمى كى رود در آن كروم « 1 »
3783 آخرين منزل بود آن باغ و راغ * دو جهان را روشنايى زان چراغ
اين چراغ آسمان گشته است شمس * وان بود بيرون ز غد وز يوم و امس
خود غريبى در جهان چون شمس نيست * نور ازو بر ، اندر آن درگاه ايست
3786 شمس در خارج اگرچه هست فرد * مىتوان هم مثل او تصوير كرد
ليك آن شمسى كزو شد هست اثير * نبودش در ذهن و در خارج نظير
در تصور ذات او را گنج كو * تا درآيد در تصور مثل او « 2 »
3789 آفتاب عشق را چرخى جداست * چرخ آن خورشيد جان اولياست
در جهان تابد ازيشان روشنى * جان از آن جانى نمايد تن تنى
هستى عالم از آن خور ذرهاى است * هم ز بحرش دو جهان يك قطرهاى است
3792 جمله چونها هست از آن بىچون شدست * او قديم و اين جهان اكنون شده است
هرچه آن حادث بود فانى شود * مرد دانا سوى حادث كى رود
دايما ميلش بود سوى بقا * باشدش هر دم « 3 » ز يزدان ارتقا
3795 زان فزون گردد وزين كم هر نفس * رو نهد از خاك دريم هر نفس
تا مقيم بحر گردد همچو حوت * تا شود جانش ز زمره لا يموت
زين خودى ميرد شود زنده خدا * چون چنان گردد شود بنده خدا
3798 اينچنين باشد سلوك سالكان * گر نورزى اين شوى از هالكان
جمله اجزاى زمين و آسمان * حمد حق گويند پيدا و نهان
جز خدا تسبيح ايشان نشنود * يا ولىاى كو به حق محرم بود
3801 بشنود با نور حق آن راز را * آنچنان آواز بىآواز را
هامش
( 1 ) - مج : كريم
( 2 ) - سه بيت اخير از مثنوى معنوى است
( 3 ) - مج : دايم