تا شوى مقبول و از دوزخ رهى * بر صراط مستقيمش پا نهى
3735 نيك گردد كارت از حق عاقبت * جاى تو جنت شود در آخرت
دايما در بندگى مشغول باش * از بدى و كژروى معزول باش
رو مشو مغرور اين دنياى دون * عشق حق را در دل و جان كن فزون
3738 از در توبه مرو پس هيچ جاى * دايم از جان جانب توبه گراى
تا ز رحمت ره نمايد او به علم * تا كه بر تو هم ببخشايد به حلم
رهنمايى زو بود ، بخشش ازو * بينش و دانش همه از داد هو
3741 جملگى خود اوست جز او را مدان * اوست حاكم در زمين و آسمان
صورت و معنى وى است و غير نيست * هيچكس بىامر او در سير نيست
در نبى گفت اول و آخر منم * نيست جز من باطن و ظاهر منم
3744 چون چنين فرموده است اندر كلام * پس مبين غير خدا را و السلام
فهم كن اين را اگر دارى تو عقل * هان مكن از عقل خود در جهل نقل
بىضد و بىند بدان حق را و فرد * منگر اندر نقش اگر هستى تو مرد
3747 هست واقع اين و غير اين خطاست * چون چنين دانى توى بر راه راست
در چنين راهى هر آن كو شد روان * جسم او مبدل شود گردد روان
جمله جان گردد اگرچه تن بود * از حقش هر ساعتى صد فن شود
3750 تا ز عشقش پخته گرداند « 1 » تمام * گرچه باشد او كثيف و تلخ و خام
تا شود شيرين و تلخى زو رود * همچو بولى كاندر آب جو رود
اندر آب جو شود چون جوى پاك * بعد از آن گويد كه ليس لى سواك
3753 اى خنك جانى كه عشقش شد قرين * همچو عيسى رفت بر چرخ برين
يافت اندر رنج گنج بىحد او * گشت دريا و برون شد از سبو
هستى همچو سبو را در شكست * آب جانش از سبوى جسم رست
3756 بىسبو آن آب در جو شد روان * گشت بىتن در يم معنى روان
بىحجابى يار را در بر گرفت * عشق آن دلدار را از سر گرفت
مىنگنجد در جهان جانش دگر * چون ز يزدان شد چنانش كروفر
3759 عشق بعد از وصل افزون مىشود * آب جوى عشق جيحون مىشود
چون فزون شد قرب جيحون روان « 2 » * مىشود درياى بىحد و كران
هامش
( 1 ) - مج : كرد اندر
( 2 ) - مج : جيحون شد روان