3708 اين محال است و بود از عقل دور * كه شود ذره محيط شمس و نور « 1 »
حرف و صوت و گفتگو جزوى است خرد * بحر صافى را مجو در جزو درد
جزو كل را كى شود پيمانهاى * اين نگويد « 2 » جز مگر ديوانهاى
3711 مىنيايد جان جان اندر بيان * از وراى گفتگويش جو ز جان
از درون زارى كن و در ذكر باش * دايم اندر جستوجو و فكر باش
ذكر مىكن در ركوع و در سجود * گوى با زارى كه اى رب ودود
3714 مرغ جانم را رهان از دام ديو * كه مرا كرده است اسير از مكر و ريو
من شدم مغلوب و او غالب قوى * برد از را هم ازو گشتم غوى
گير دستم را تو اى فريادرس * چون ندارم در دو عالم جز تو كس
3717 رخت دينم را ببرد و عور كرد * چشم ره بين مرا بىنور كرد
تا كه ماندم دور از آن راه رضا * چون اسيرى بسته از سوء القضا
همچنان اين نوع هرچه آيد ز تو * قدر سوزت نوحها زايد ز تو
3720 هيچ زارى را مهل از دست خود * ذكر بارى را مهل از دست خود
حق چو بيند از تو اين سوز و ولا * خلعتت بخشد در آن باقى سرا
بر تو آن بحر كرم رحمت كند * كوه هستى را ز بيخش بركند
3723 تا رهد جانت ازين زندان هول * تا ز لا حولت شود آن سوى حول
تا رهى زين چاه تاريك جهان * پا نهى آنجا شوى زينجا جهان
تا ظلامت نور گردد در رهش * تا شوى مقبول و خاص درگهش
3726 بر در توبه نشين و صبر كن * تا كه بر تو باز گردد ز امر كن « 3 »
بعد عصيان چارهات زان در بود * گر ترا غفران حق درخور بود
جز در توبه بر حق باز نيست * تا نگردد فوت رو جايى مهايست
3729 هر دمى از جرم استغفار كن * روى سوى حضرت غفار كن
چون تو نادانى سوى داناى راز * دمبهدم از جان و دل مىگرد باز
گفت ما كان يعذبهم رحيم * چونكه در يَسْتَغْفِرُونَ باشى مقيم
3732 از تو برگيرم عذاب اى توبهكار * رحمت و غفران كنم بر تو نثار
چون در توبه است اى مغرور « 4 » باز * گرد آن در گرد با صدق و نياز
هامش
( 1 ) - مج : كى شود ذره محيط شمس نور
( 2 ) - مج : بگويد
( 3 ) - مج : تا رهى يا بى در آن در ز امر كن
( 4 ) - مج : معذور