تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 172

مساهمون:

ص١٧٢
3708 اين محال است و بود از عقل دور * كه شود ذره محيط شمس و نور « 1 » حرف و صوت و گفتگو جزوى است خرد * بحر صافى را مجو در جزو درد جزو كل را كى شود پيمانه‌اى * اين نگويد « 2 » جز مگر ديوانه‌اى 3711 مىنيايد جان جان اندر بيان * از وراى گفتگويش جو ز جان از درون زارى كن و در ذكر باش * دايم اندر جست‌وجو و فكر باش ذكر مىكن در ركوع و در سجود * گوى با زارى كه اى رب ودود 3714 مرغ جانم را رهان از دام ديو * كه مرا كرده است اسير از مكر و ريو من شدم مغلوب و او غالب قوى * برد از را هم ازو گشتم غوى گير دستم را تو اى فريادرس * چون ندارم در دو عالم جز تو كس 3717 رخت دينم را ببرد و عور كرد * چشم ره بين مرا بىنور كرد تا كه ماندم دور از آن راه رضا * چون اسيرى بسته از سوء القضا همچنان اين نوع هرچه آيد ز تو * قدر سوزت نوح‌ها زايد ز تو 3720 هيچ زارى را مهل از دست خود * ذكر بارى را مهل از دست خود حق چو بيند از تو اين سوز و ولا * خلعتت بخشد در آن باقى سرا بر تو آن بحر كرم رحمت كند * كوه هستى را ز بيخش بركند 3723 تا رهد جانت ازين زندان هول * تا ز لا حولت شود آن سوى حول تا رهى زين چاه تاريك جهان * پا نهى آنجا شوى زينجا جهان تا ظلامت نور گردد در رهش * تا شوى مقبول و خاص درگهش 3726 بر در توبه نشين و صبر كن * تا كه بر تو باز گردد ز امر كن « 3 » بعد عصيان چاره‌ات زان در بود * گر ترا غفران حق درخور بود جز در توبه بر حق باز نيست * تا نگردد فوت رو جايى مه‌ايست 3729 هر دمى از جرم استغفار كن * روى سوى حضرت غفار كن چون تو نادانى سوى داناى راز * دم‌به‌دم از جان و دل مىگرد باز گفت ما كان يعذبهم رحيم * چونكه در يَسْتَغْفِرُونَ باشى مقيم 3732 از تو برگيرم عذاب اى توبه‌كار * رحمت و غفران كنم بر تو نثار چون در توبه است اى مغرور « 4 » باز * گرد آن در گرد با صدق و نياز
هامش
( 1 ) - مج : كى شود ذره محيط شمس نور ( 2 ) - مج : بگويد ( 3 ) - مج : تا رهى يا بى در آن در ز امر كن ( 4 ) - مج : معذور