مىبرد در رنج طاعت راحتى * ايمن و فارغ ز خوف آفتى
3684 لذت موعود نقدش مىرسد * مىشود دلشاد جانش در جسد
هرك را افزون يقين دينش فزون * دارد او لذات بىحد در درون
بيند او در خود بهشت جاودان * پر ز انعام وز لطف بىكران
3687 اين و صد چندين بهر لحظه يقين * مؤمن اندر خويشتن بيند مبين
هر دو عالم يك شود در پيش او * گردد او يك بين نبيند هيچ دو « 1 »
در جهان وحدت او را جا شود * بىخود او آنجا مسيحآسا شود
3690 ذات مسش زر شود ز اكسير جان * نقد « 2 » زرش يك بود با زر كان
هر دو را يكسان بود قدر و بها * نيست اين پوشيده بر اهل نها
در نمكسارى كه حيوان اندرو * اوفتاد و شد نمك از پشت و رو
3693 دارد او حكم نمك در خاصيت * هر دو را دانند يكسان ماهيت
همچنين ز اكسير حق هر آدمى * كو مبدل گشت و شد باز آن دمى
بىگمان او را همان « 3 » دان بىدوى * نور حق شد رفت از وى آن توى
3696 هم همان نورش بود كو بود آن * از قدم تابان ز شمس لامكان
نيست فرقى در ميان هر دو نور * آنكه دو ديد احول است و بىحضور
چونكه هيزم بعد سوزش گشت نار * عين آتش باشد او اندر شمار
3699 گفتن منصور انا الحق اين بود * فكر مىكن تا ترا آن حل شود
چون شود حل بر تو اين سر حل شوى * گرچه خمرى اندر آخر خل « 4 » شوى
پس شوى « 5 » نعم الادام اى نيكنام * ذات تو گردد حلال بىحرام
3702 گر نجس باشى شوى طاهر ز خود * نيك گردى گرچه هستى دون و بد
سيئاتت كل حسن گردد عيان « 6 » * ذره تو خور « 7 » شود بر آسمان
وصف ذاتت مىنگنجد در زبان * كى بگنجد بحر اندر ناودان
3705 شد بيان چون ناودان و آن بحر ژرف * مىنگنجد در ظروف خرد حرف
قطرهاى پر كرد عالم را ز خود * تا كه شد زنده ازو هر نيك و بد
كل عالم چونكه پر گشتست از آن * كى بگنجد بحر در جزو جهان
هامش
( 1 ) - مج : رو
( 2 ) - مج : نرخ
( 3 ) - مج : همى
( 4 ) - خل : سركه
( 5 ) - مج : سوى
( 6 ) - مج : از آن
( 7 ) - مج : چون