تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
مىبرد در رنج طاعت راحتى * ايمن و فارغ ز خوف آفتى 3684 لذت موعود نقدش مىرسد * مىشود دلشاد جانش در جسد هرك را افزون يقين دينش فزون * دارد او لذات بىحد در درون بيند او در خود بهشت جاودان * پر ز انعام وز لطف بىكران 3687 اين و صد چندين بهر لحظه يقين * مؤمن اندر خويشتن بيند مبين هر دو عالم يك شود در پيش او * گردد او يك بين نبيند هيچ دو « 1 » در جهان وحدت او را جا شود * بىخود او آنجا مسيح‌آسا شود 3690 ذات مسش زر شود ز اكسير جان * نقد « 2 » زرش يك بود با زر كان هر دو را يكسان بود قدر و بها * نيست اين پوشيده بر اهل نها در نمكسارى كه حيوان اندرو * اوفتاد و شد نمك از پشت و رو 3693 دارد او حكم نمك در خاصيت * هر دو را دانند يكسان ماهيت همچنين ز اكسير حق هر آدمى * كو مبدل گشت و شد باز آن دمى بىگمان او را همان « 3 » دان بىدوى * نور حق شد رفت از وى آن توى 3696 هم همان نورش بود كو بود آن * از قدم تابان ز شمس لامكان نيست فرقى در ميان هر دو نور * آنكه دو ديد احول است و بىحضور چونكه هيزم بعد سوزش گشت نار * عين آتش باشد او اندر شمار 3699 گفتن منصور انا الحق اين بود * فكر مىكن تا ترا آن حل شود چون شود حل بر تو اين سر حل شوى * گرچه خمرى اندر آخر خل « 4 » شوى پس شوى « 5 » نعم الادام اى نيكنام * ذات تو گردد حلال بىحرام 3702 گر نجس باشى شوى طاهر ز خود * نيك گردى گرچه هستى دون و بد سيئاتت كل حسن گردد عيان « 6 » * ذره تو خور « 7 » شود بر آسمان وصف ذاتت مىنگنجد در زبان * كى بگنجد بحر اندر ناودان 3705 شد بيان چون ناودان و آن بحر ژرف * مىنگنجد در ظروف خرد حرف قطره‌اى پر كرد عالم را ز خود * تا كه شد زنده ازو هر نيك و بد كل عالم چونكه پر گشتست از آن * كى بگنجد بحر در جزو جهان
هامش
( 1 ) - مج : رو ( 2 ) - مج : نرخ ( 3 ) - مج : همى ( 4 ) - خل : سركه ( 5 ) - مج : سوى ( 6 ) - مج : از آن ( 7 ) - مج : چون
انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 171 | بهاء الدين محمد ( سلطان ولد ) / محمد على خزانه دار لو