يا كه « 1 » ذوق اين نعم در پيش آن * نعمت باقى كه هست اندر جنان
3633 هست دون و ناپسند و بس حقير * همچنانكه پيش لوزينه « 2 » است سير
نى كه دنيا را لعب فرمود حق * زانكه دنيا پيش عقبى بدخلق
نى كه « 3 » دنيا را به عقبى نسبتى * پيش آن رحمت بود اين محنتى
3636 هست عقبى آب صافى دين چو درد * آن چو خورشيد است و اين چون ذره خرد
قطره زان دريا بدان آمد كه تا * رو نهيد از جان سوى بحر بقا
فهم آن دريا ازين قطره كنيد * دل ازين خشكى دنيا بر كنيد
3639 چونكه اين خشكى ز قطره زنده شد * همچو جنت تازه و فرخنده شد
زشت ز آسيبش چنين زيبا نمود * كز لطافت جمله دلها را ربود
پس چگونه باشد آن بحر حيات * كه رسد « 4 » از قطرهاش چندين صلات
3642 تا شوى جويان « 5 » آن از جان و دل * مهر دل را بركنى زين آب و گل
اندر آن دريا روى چون اوليا * تا شود ملكى ترا بىمنتها
كانبيا را بوده است از داد حق * از وراى آسمان نه طبق
3645 شاهيئى در ملك جنت جاودان * صف زده حوران « 6 » در آن چون بندگان
نعمت بىحد و بىعد اندرو * زير هر قصرى روانه چار جو
شهد و شير و خمر و آب چون زلال * حاصل آنجا هرچه خواهى از منال
3648 هركسى را لايقش نعمت بود * كى به كهتر نعمت بهتر شود
نعمت اعلا كه قوت اولياست * كان وراى عرش و فرش است و خلاست
اهل اين عالم چو طفلان رهند * از چنان خوان و نعم بىآگهند
3651 نفى آن را گر كنند ايشان رواست * زانكه آن نعمت نصيب اولياست
نفى كى گردد خود آن از نفى تو * عيب بر خود نه بجو آن را نكو
بلكه مىگو صد چنان است و فزون * حالت مردان بود برتر ز چون
3654 ما « 7 » از آن محروم و اين از جرم ماست * كى بود در ارض آنچه بر سماست
اين قدر هم كارض دارد از نبات * ز آسمان است آن نوا و آن حيات
جرعهاى زان جام اينسو ريختند * قطرهاى زان يم به خاك آميختند
هامش
( 1 ) - مج : باز
( 2 ) - لوزينه : باقلوا
( 3 ) - مج : نيست
( 4 ) - مج : رسيد
( 5 ) - مج : جوياى
( 6 ) - مج : حورا
( 7 ) - مج : كل