تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
يا كه « 1 » ذوق اين نعم در پيش آن * نعمت باقى كه هست اندر جنان 3633 هست دون و ناپسند و بس حقير * همچنان‌كه پيش لوزينه « 2 » است سير نى كه دنيا را لعب فرمود حق * زانكه دنيا پيش عقبى بدخلق نى كه « 3 » دنيا را به عقبى نسبتى * پيش آن رحمت بود اين محنتى 3636 هست عقبى آب صافى دين چو درد * آن چو خورشيد است و اين چون ذره خرد قطره زان دريا بدان آمد كه تا * رو نهيد از جان سوى بحر بقا فهم آن دريا ازين قطره كنيد * دل ازين خشكى دنيا بر كنيد 3639 چونكه اين خشكى ز قطره زنده شد * همچو جنت تازه و فرخنده شد زشت ز آسيبش چنين زيبا نمود * كز لطافت جمله دل‌ها را ربود پس چگونه باشد آن بحر حيات * كه رسد « 4 » از قطره‌اش چندين صلات 3642 تا شوى جويان « 5 » آن از جان و دل * مهر دل را بركنى زين آب و گل اندر آن دريا روى چون اوليا * تا شود ملكى ترا بىمنتها كانبيا را بوده است از داد حق * از وراى آسمان نه طبق 3645 شاهيئى در ملك جنت جاودان * صف زده حوران « 6 » در آن چون بندگان نعمت بىحد و بىعد اندرو * زير هر قصرى روانه چار جو شهد و شير و خمر و آب چون زلال * حاصل آنجا هرچه خواهى از منال 3648 هركسى را لايقش نعمت بود * كى به كهتر نعمت بهتر شود نعمت اعلا كه قوت اولياست * كان وراى عرش و فرش است و خلاست اهل اين عالم چو طفلان رهند * از چنان خوان و نعم بىآگهند 3651 نفى آن را گر كنند ايشان رواست * زانكه آن نعمت نصيب اولياست نفى كى گردد خود آن از نفى تو * عيب بر خود نه بجو آن را نكو بلكه مىگو صد چنان است و فزون * حالت مردان بود برتر ز چون 3654 ما « 7 » از آن محروم و اين از جرم ماست * كى بود در ارض آنچه بر سماست اين قدر هم كارض دارد از نبات * ز آسمان است آن نوا و آن حيات جرعه‌اى زان جام اين‌سو ريختند * قطره‌اى زان يم به خاك آميختند
هامش
( 1 ) - مج : باز ( 2 ) - لوزينه : باقلوا ( 3 ) - مج : نيست ( 4 ) - مج : رسيد ( 5 ) - مج : جوياى ( 6 ) - مج : حورا ( 7 ) - مج : كل