تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 168

مساهمون:

ص١٦٨
3606 اندر آخر چون شود بيزار از آن * گردد از حسرت دو دست خود گزان آنكه دانست اينكه نور از خانه نيست * اندرين خانه نكرد او هيچ ايست نور را دانست از آن خورشيد جان * نى ازين پرخار ديوار رزان 3609 كين چنين ديوار گِرد باغ دل * بهر پرده كرده‌اند از آب و گل تا نيابد « 1 » هركسى ره سوى باغ * بهر طوطى شد شكر نى بهر زاغ زاغ را قوتش بود زيل و چمين « 2 » * سوى گورستان پرد در هر زمين 3612 در چنان باغى كه آن جانى بود * جويهايش آب حيوانى بود كى بود هر مرغ را آنجا رهى * جز ملك را كى بود بالا رهى عيسىاى بايد كه بر چارم سما * بر شود گيرد مقام و باش و جا 3615 بلبلى بايد كه بر گلزار جان * خوش سرايد پيش گل اسرار جان در چنان باغى كجا ره زاغ را * راه نبود جز شه ما زاغ را اهلِ گل زاغ‌اند و اهل دل هما « 3 » * ديو را كى ره بود سوى سما 3618 ور رود اختر زند بر وى سنان * گويدش رو اندر آن پستى بمان تا كه تسبيح ملايك را به گوش * نشنوى زانكه نه‌اى لايق مكوش اندر آن پستى فرورو سرنگون * چون ز دونانى روان شو سوى دون 3621 جنس با جنس است لايق در جهان * كافر اندر نار و مؤمن در جنان نيست قابل هركسى آن نور را * حور بايد تا گزيند « 4 » حور را از بدى شو پاك و آنگه جو وصال * زانكه بد دور است از نور جلال 3624 عيش پاكان راست آنجا ليك تو * زشت و ناپاكى ندارى ره به دو هيچ از آن عالم ندارد چاشنى * زانكه هستى غرق در ما و منى چاشنى آنجاست ليكن از خرى * نيستى قابل كزان نعمت خورى 3627 چاشنى طفل از شير است پس * نيستش بر « 5 » نان و نعمت دسترس حظ ندارد هيچ از خوان و نعم * هست پيشش نعمت عالم نقم مىنخواهد چيز ديگر غير شير * چون ز نعمتها نگشتست او خبير 3630 عاقلان را لذت از نعمت بود * شير طفلان پيششان نقمت بود بىعدد دارند لذت از نعم * مىكنند از ذوق و لذت پرشكم
هامش
( 1 ) - مج : نيايد ( 2 ) - زبل و جمين . زبل : زباله ، جمين : سرگين ، بول ، غائط ( 3 ) - مج : سما ( 4 ) - مج : گزينند ( 5 ) - مج : در