3606 اندر آخر چون شود بيزار از آن * گردد از حسرت دو دست خود گزان
آنكه دانست اينكه نور از خانه نيست * اندرين خانه نكرد او هيچ ايست
نور را دانست از آن خورشيد جان * نى ازين پرخار ديوار رزان
3609 كين چنين ديوار گِرد باغ دل * بهر پرده كردهاند از آب و گل
تا نيابد « 1 » هركسى ره سوى باغ * بهر طوطى شد شكر نى بهر زاغ
زاغ را قوتش بود زيل و چمين « 2 » * سوى گورستان پرد در هر زمين
3612 در چنان باغى كه آن جانى بود * جويهايش آب حيوانى بود
كى بود هر مرغ را آنجا رهى * جز ملك را كى بود بالا رهى
عيسىاى بايد كه بر چارم سما * بر شود گيرد مقام و باش و جا
3615 بلبلى بايد كه بر گلزار جان * خوش سرايد پيش گل اسرار جان
در چنان باغى كجا ره زاغ را * راه نبود جز شه ما زاغ را
اهلِ گل زاغاند و اهل دل هما « 3 » * ديو را كى ره بود سوى سما
3618 ور رود اختر زند بر وى سنان * گويدش رو اندر آن پستى بمان
تا كه تسبيح ملايك را به گوش * نشنوى زانكه نهاى لايق مكوش
اندر آن پستى فرورو سرنگون * چون ز دونانى روان شو سوى دون
3621 جنس با جنس است لايق در جهان * كافر اندر نار و مؤمن در جنان
نيست قابل هركسى آن نور را * حور بايد تا گزيند « 4 » حور را
از بدى شو پاك و آنگه جو وصال * زانكه بد دور است از نور جلال
3624 عيش پاكان راست آنجا ليك تو * زشت و ناپاكى ندارى ره به دو
هيچ از آن عالم ندارد چاشنى * زانكه هستى غرق در ما و منى
چاشنى آنجاست ليكن از خرى * نيستى قابل كزان نعمت خورى
3627 چاشنى طفل از شير است پس * نيستش بر « 5 » نان و نعمت دسترس
حظ ندارد هيچ از خوان و نعم * هست پيشش نعمت عالم نقم
مىنخواهد چيز ديگر غير شير * چون ز نعمتها نگشتست او خبير
3630 عاقلان را لذت از نعمت بود * شير طفلان پيششان نقمت بود
بىعدد دارند لذت از نعم * مىكنند از ذوق و لذت پرشكم
هامش
( 1 ) - مج : نيايد
( 2 ) - زبل و جمين . زبل : زباله ، جمين : سرگين ، بول ، غائط
( 3 ) - مج : سما
( 4 ) - مج : گزينند
( 5 ) - مج : در