هر دو چشمش گشت بينا چون رسيد * بوى پيراهن به يعقوب وحيد
پس كلام عارفان را اى فتى * دان چو پيراهن همى بويش كه تا
3582 گردد از نورش منور چشم دل * گرچه باشد در حجاب آب و گل
حالها چون يوسفان و اين كلام * هست همچون پيرهن بهر مشام
هر كرا باشد مشامى بو كشد * بوى را در چشم چون دارو كشد
3585 هر كرا نبود مشامى در دماغ * اين بلاغ او را نمايد هزل و لاغ
نبود او را بهرهاى زان گفتها * زان رموز خوب و زان خوش نكتهها
باشد او را حكم حيوان و جماد * چون ندارد اندر آن گفتن گشاد
3588 بل بود بدتر ز حيوان ذات او * زانكه دارد حظ ز فرج و از گلو
اين دو او را قبله و كعبه بود * اندر آخر مسكنش دوزخ شود
عاشق دنيا بود محروم و دور « 1 » * چند روزى باشد اينجا در سرور
3591 نور خور ديد ابلهى اندر سرا * گشت عاشق بر در و ديوارها
در گمانش آنكه اين نور از سر است « 2 » * گويد اين صحن سرا چه جانفزاست
صرف گردد عمر او در عشق آن * دوستدار آن شود از عين جان
3594 عاقبت خود نور سوى خور رود * از همانجا كآمدست آنجا شود « 3 »
بيند او ديوارها را پرظلام * نور خور رفته به اصل خود تمام
عمر او بر باد رفته زين خيال * كين بود باقى وزين يابم منال
3597 گردد از پندار خود « 4 » خوار و خجل * چون بماند دور از آن خوب چگل
يا چو صيادى كه سايه مرغ را * تير اندازد ز جهل و از عَمى
مىكشد بر « 5 » سايه دايم تيرها * بر اميد آنكه گيرد مرغ را
3600 سايه را پندارد او مرغ پران * در پى آن سايه باشد خوش دوان
كيش او از تيرها خالى شود * كل عمرش در پريشانى رود
عاقبت گردد پشيمان زان عمل * نقدهاى خويش را يابد دغل
3603 داده عمر و صيدش « 6 » اندر دست نى * مرغ رفته جز ندم در شست نى
هيچ اندر هيچ بوده كار او * كل زيان اندر زيان بازار او
در چنين بازار جز آزاد نى * كس نيابى كو ازين بيزار نى
هامش
( 1 ) - مج : محروم دور
( 2 ) - مج : سماست
( 3 ) - مج : رود
( 4 ) - مج : « خود » افتاده
( 5 ) - مج : در
( 6 ) - مج : داده عمرش صيدش