او بود هم پيش و پس هم چپ و راست * هرچه اندر ارض و هرچه بر سماست
هرچه بينى او بود بالا و پست * زانكه كلى اوست تنها هرچه هست
3555 فهم اين از ديد گردد نى ز گفت * كى شود با نور ديده گفت جفت
گفت بهر غير آمد تا كه غير * روى آرد گرددش در عشق سير
گفت اسم است و مسمى آن گهر * گير گوهر اسم را هل اى پسر
3558 بگذر از صورت ز جان معنى گزين * تا شود سر نهان بر تو مبين
[ سير راه خدا به قال نيست به حال است ]
در بيان آنكه سير راه خدا به قال نيست ، به حال است . همچنانكه در سنگ لعل سير تغيير شدن است از سنگى به لعل . و چون سنگ از حال به حال نگردد هرگز لعل نشود . پس راه و سير آن است كه طالب از عشق و درد خدا متغير شود و از حال به حال بگردد و الا به مجرد آنكه سخن گويد و يا فهم كند راه آن نيست آن همه اسباب است تا همانا درو اثر كند و چنان سير مفيدش حاصل شود . و چون طالب از تبديل و تغيير عروج كند و تمام مبدل شود « 1 » ؛ خلق حق گيرد كه : تخلقوا باخلاق اللّه ، بىنياز و منزه شود كه : اذا تمّ الفقر فهو اللّه ، همچنانكه سنگ قابل چون تمام لعل گشت ، بعد از آن از آفتاب منزه شد ، تنزيه او از آفتاب زيان ندارد چون پر است از آفتاب . همچنان است در مثل كه : آفتاب از آفتاب منزه است .
و اللّه اعلم « 2 » .
سير در معنى درون جان بود * بىتنى رفتن سوى جانان بود
دمبهدم تبديل باشد اندر آن * رفتن از حالى به حالى در جنان
3561 همچو سنگ لعل اندر تاب خور * دارد از خور بىدهان و كام خور
مىفزايد ز ان خورش لعلى او * مىپذيرد هر دمى رنگى نكو
چون بگيرد رنگ را از خور تمام * سنگيش يابد ز تاب خور قيام « 3 »
3564 بعد از آن لعلى شود سنگى بها * گردد او جمله شهان را مشتها
بعد از آن « 4 » ديگر نگيرد نور خور * همچو كوزه كان بود پر تا به سر
بعد پرى نيست گنجا اندر آن * چونكه پر شد آب كوزه تا لبان
3567 همچنين آخر چو سالك « 5 » در سلوك * گردد از داد خدا يك از ملوك
عاقبت گردد منزه چون خدا * خود به خود قايم بود بىپيشوا
پس بود فقر از همه اشيا جدا * برتر از وصف خلايق چون خدا
هامش
( 1 ) - مج : گردد
( 2 ) - مج : « و الله اعلم » ندارد .
( 3 ) - مج : قوام
( 4 ) - مج : زان سپس
( 5 ) - مج : همچنين سالك چو آخر