تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
ور شنودى نفس كافر را ز جهل * دان كه افكندت مبين اين را تو سهل مىكند نفس تو با تو اى « 1 » دنى * اين‌چنين صد نوع مكر و رهزنى 3528 چون مطيع او شوى غالب وى است * ور مطيع او نگردى لاشى است راه حق اين است اگر ره مىبرى * خون او بايد كه چون شكر خورى تا سر او را نبرى در نبرد * دايما باشى ز مكرش پر ز درد 3531 همچو خانه شيشه‌گر طاعات تو * مىرسد از شيشه‌ها راحات تو نفس چون بيند كه هستى بر صواب * مىبرى ز ان شيشه‌ها اجر و ثواب بىتوقف شيشه‌ها را با لگد * او زند در حال و خردش بشكند 3534 شيشه‌هاى طاعتت را چون شكست * از بلندى دان كه افكندت به پست پس سر او را ببر تا وارهى * تا ز دام مرگ او بيرون جهد بعد از آن ايمن ببرى راه را * دم‌به‌دم بينى عيان اللّه را 3537 پيش چشم جان خود چون پرده‌اى * با خدا صافى و با خود دُرده‌اى از ميانه تو برون رو نيست شو * تا ببينى خويش را درياى ضو همچو ابرى بر رخ چون بدر خود * بىتن خاكى ببين در صدر خود 3540 كه تو آن نورى نه نارى نيك دان * نفس نارى را ز خانه خود بران زانكه نفست دشمن اين خانه است * نيست خويش و « 2 » دشمن و بيگانه است دشمنت را دور كن با او مشين * زانكه اين نفس است دشمن دار دين 3543 خان‌ومان مؤمنان دين است « 3 » و بس * مال و ملك مؤمنان اين است و بس عزت انسان ز دين است اى عزيز * چونكه دينش رفت نرزد هيچ چيز عقل را كن يار و نفست را بران * نفس بد پرده است زودش بر دران 3546 هستيت پرده است اندر پيش جان * پرده چون خيزد شود جانان عيان نفس با جان مىنمايد يك وليك * چشم بگشا فكر كن بنگر تو نيك در حقيقت يك نباشد اى فتى * همچنان‌كه چرك اندر جامه‌ها 3549 تا نشويى چرك را ز اب جهاد * كى شود مقبول يزدان چون عباد زنگ را از آينه بايد زدود * تا درو پيدا شود حسن ودود نيست پنهان از كسى آن آفتاب * ليك چشم توست بسته از حجاب 3552 چون حجاب از چشم برخيزد عيان * غير آن رو را نبينى در جهان
هامش
( 1 ) - مج : اين ( 2 ) - مج : خويشت ( 3 ) - مج : اين است