ور شنودى نفس كافر را ز جهل * دان كه افكندت مبين اين را تو سهل
مىكند نفس تو با تو اى « 1 » دنى * اينچنين صد نوع مكر و رهزنى
3528 چون مطيع او شوى غالب وى است * ور مطيع او نگردى لاشى است
راه حق اين است اگر ره مىبرى * خون او بايد كه چون شكر خورى
تا سر او را نبرى در نبرد * دايما باشى ز مكرش پر ز درد
3531 همچو خانه شيشهگر طاعات تو * مىرسد از شيشهها راحات تو
نفس چون بيند كه هستى بر صواب * مىبرى ز ان شيشهها اجر و ثواب
بىتوقف شيشهها را با لگد * او زند در حال و خردش بشكند
3534 شيشههاى طاعتت را چون شكست * از بلندى دان كه افكندت به پست
پس سر او را ببر تا وارهى * تا ز دام مرگ او بيرون جهد
بعد از آن ايمن ببرى راه را * دمبهدم بينى عيان اللّه را
3537 پيش چشم جان خود چون پردهاى * با خدا صافى و با خود دُردهاى
از ميانه تو برون رو نيست شو * تا ببينى خويش را درياى ضو
همچو ابرى بر رخ چون بدر خود * بىتن خاكى ببين در صدر خود
3540 كه تو آن نورى نه نارى نيك دان * نفس نارى را ز خانه خود بران
زانكه نفست دشمن اين خانه است * نيست خويش و « 2 » دشمن و بيگانه است
دشمنت را دور كن با او مشين * زانكه اين نفس است دشمن دار دين
3543 خانومان مؤمنان دين است « 3 » و بس * مال و ملك مؤمنان اين است و بس
عزت انسان ز دين است اى عزيز * چونكه دينش رفت نرزد هيچ چيز
عقل را كن يار و نفست را بران * نفس بد پرده است زودش بر دران
3546 هستيت پرده است اندر پيش جان * پرده چون خيزد شود جانان عيان
نفس با جان مىنمايد يك وليك * چشم بگشا فكر كن بنگر تو نيك
در حقيقت يك نباشد اى فتى * همچنانكه چرك اندر جامهها
3549 تا نشويى چرك را ز اب جهاد * كى شود مقبول يزدان چون عباد
زنگ را از آينه بايد زدود * تا درو پيدا شود حسن ودود
نيست پنهان از كسى آن آفتاب * ليك چشم توست بسته از حجاب
3552 چون حجاب از چشم برخيزد عيان * غير آن رو را نبينى در جهان
هامش
( 1 ) - مج : اين
( 2 ) - مج : خويشت
( 3 ) - مج : اين است