تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 162

مساهمون:

ص١٦٢
چون نماند سر شود اين تن خراب * پس ز سر زنده بود هر شيخ و شاب شرح دارد اين ولى من بس كنم * تا از آن كاولىتر آمد دم زنم 3477 در تن همچون كه قصرى شسته تو * گرد قصرت ده دريچه اى عمو مىكنى فرجه ز هريك در جهان * باغ ديگر در تماشا غير آن وانگهى اين قصر در حكمت روان * هر كجا كه خواهيش گردد دوان 3480 نقد اينجا در چنين قصرى مقيم * همچو شاهان خوش نشسته‌اى سليم شكر اين را گر گزارى آن طرف * صد چنانت آيد از يزدان شرف در چنان قصرت دهد بهتر ازين * باغ‌ها و بوستان‌هاى گزين 3483 كين بود فانى و آن باقى مدام * شرح آن دولت نگنجد در كلام چاشنىء ز ان جهان آمد رسول * تا ازين آن را كنى از جان قبول تا كه گردى طالب اصلى كه اين * همچو قطره است اندر آن دريا يقين 3486 حس و عقل و جان و انوار عجب * داد حقت تا كنى او را طلب چند دانه گندم از خرمن به تو * زان نمودارت رسيد اينجا ز هو تا شوى عاشق بر آن خرمن ازين * بهر آن مطلوب آرى رو به دين 3489 راه آن دين است چون در دين روى * سوى آن سلطان سلطانان شوى هركه عاقل بود ازين آن را شناخت * اسب همت را سوى آن شاه تاخت وانكه جاهل بد بدين مغرور شد * رو بدين آورد و از حق دور شد 3492 گشت قانع او بدين اندك ز جهل * جستن بسيار را بگرفت سهل اين ندانست از خرى كان راز وى * خواهد آخر بستدن يزدان حى زين قدر آخر شود محروم او * بينوا ماند كند از غبن مو 3495 دست‌هاى خود گزد از فوت آن * نى يعض الظالم آمد در بيان گويد از حسرت به خود از غبن اين * كه چرا غافل بدم از راه دين مىتوانستم شدن سوى نعيم * چون نرفتم شد سزاى من جحيم 3498 نوحه‌اش آنجا ندارد هيچ سود * ماند اندر حال بد « 1 » كور و كبود اين عطاها حق از آن دادت كه تا * طالب او گردى و جويى ورا زندگى « 2 » بسيار را دانى به عقل * پس كنى ز اندك سوى بسيار نقل 3501 تا بدانى علم و اسرار ورا * تا ببينى لطف و انوار ورا
هامش
( 1 ) - مج : « بد » افتاده است ( 2 ) - مج : ز اندكى
انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 162 | بهاء الدين محمد ( سلطان ولد ) / محمد على خزانه دار لو