تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
تا بيابى صد چنان‌كه ديده‌اى * هم رسى در هرچه آن بشنيده‌اى پس يقين دان دوستت حق است و بس * غير حق اين لطف با تو كرد كس 3504 بلكه بر « 1 » تو غير حق از دشمنى * مىزند چون خصم گرز ده منى مىكند غارت هرآنچه حق بداد * مىدهد كل خان و مانت را به باد از چه دشمن را گرفتى يار و دوست * تا كند مانند قصاب از تو پوست « 2 » 3507 مىكند مشغول با خود هر كست * تا نرانى پيش مىبندد پست عمر را كان مايه صد جنت است * مىبرد جايى كه « 3 » نار و محنت است دشمنان را دوست مىدارى ز جهل * مىرود عمر عزيز آسان و سهل 3510 خواست جانت پر در مكنون شدن * گر به حق مىكرده‌يى مشغول تن عكس ديدى از خرى اى كژ نظر * دشمنان را دوست خواندى از بطر آخر از ايشان روى اندر جحيم * از چنين ورزش بمانى « 4 » از نعيم 3513 ز ان فرستاد اين طرف پيغامبران * تا كه باز آيى نمانى اندر آن ريو دشمن كم‌خورى آيى به خود * هرچه گويد نشنوى « 5 » از نيك و بد نيك او چون بد بود مشنو « 6 » ازو * گوش را بر بند از گفتش نكو 3516 رهزن است و هرچه گويد ره زنت * خير او چون شر ببندت گردنت مىشنو از انبيا پيغام حق * مىستان از گفتشان نونو سبق آنچه گويندت همان كن روز و شب * تا شوى چون مقبلان مقبول رب 3519 طاعت حق را گزين چون بندگان * تا شوى آخر ز سلك زندگان زندگى اين جهان فانى بود * چون چراغى كان ز دم كشته شود زندگى كز حق بود ماند ابد * بىزوالى شاد در ظل احد 3522 در نماز و ذكر و روزه مىفزا * تيغ زن بر نفس كافر در غزا روز و شب مردانه با وى جنگ كن * بيخ شومش را بكن كلى ز بن بىمرادش دار دايم در جهان * جنگ با وى اين بود نيكو بدان 3525 چونكه او را نشنوى تو غالبى * ملك باقى را ز يزدان طالبى
هامش
( 1 ) - مج : با ( 2 ) - مج : اين بيت اضافه بعد از 3506 آمده است :بعد كشتن مىكند قصاب پوست * مىكند در زندگى اين با تو دوست( 3 ) - مج : « كه » ندارد ( 4 ) - اساس : نمانى ، نسخه مج بمانى كه همين در متن اختيار شد ( 5 ) - مج : بشنوى ( 6 ) - مج : بشنو
انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 163 | بهاء الدين محمد ( سلطان ولد ) / محمد على خزانه دار لو