تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
3438 بهر اين در خور بود كان خورتر است « 1 » * چونكه دل خواهان بود دلبرتر است جنس جويد جنس را مىدان يقين * هرچه مىجويى تو آنى نيك بين جان اگر جويى تو جانى بىگمان * نان اگر جويى همانى « 2 » نيك دان 3441 گرچه گفتند اين سخن را ديگران * چون بود حق كى بگويم غير آن ماه را نى جملگان گويند ماه * نام مه را چون توانم گفت كاه نى كه در قرآن همىگويد كه اين * هست اندر متن صحف اولين 3444 بود در توريت و انجيل اين سخن * بىكم و بىبيش و بىقيل اين سخن اين همان است آمده اندر زَبُر * اين و آن ظرفند از يك بحر پُر از زمان آدم و تا اين زمان * گفت حق يك بود يك را دو مدان 3447 آسمان را گر نهى صد نوع نام * كى بگردد آسمان سبزفام هم همان باشد نگردد ذات او * گر نهى او را هزاران نام تو نى عسل را ترك و رومى و عجم * گفته نامى با زبانى هر امم « 3 » 3450 ذات چيز از اسم كى ديگر شود * آن همان است از چه نامش صد بود هركه داند شهد قرآن را به علم * برده باشد او ز نورش جود و حلم شهد او « 4 » را خورده باشد چون نبات * جان او زان برده باشد صد حيات 3453 جمله اسما را يكى داند يقين * چونكه از اسما بود مقصود اين اسم اگر گردد نگردد ذات آن * هست آن در اسم چون در جسم جان انبيا [ ى ] حق همه يك بوده‌اند * جمله يك ره را به ما بنموده‌اند 3456 ره يك است و هم يك‌اند آن رهروان * پس مبين يك را دو همچون احولان نى پيمبر نفس واحد خواندشان * مؤمنان را پس تو هم يكسان بدان چونكه ايمان يك بود در يك نگر * بگذر از اعداد نقش اين صور 3459 وانكه قدر آدمى ز ايمان بود * مرد بىايمان يقين حيوان بود بلكه باشد هم ز حيوان او بتر * وان دل سختش قوىتر از حجر پس چو مقصود از بشر ايمان بود * مرد بىايمان تن بىجان بود 3462 چون نباشد جان نيايد تن به كار * آن‌چنان تن را تو با خاكش سپار چشمت از نور خدا گر روشن است * دوست حق را دان كه جز حق دشمن است
هامش
( 1 ) - مج : كان درخور است . ( 2 ) - مج : تو آنى ( 3 ) - مج : در امم ( 4 ) - مج : شهد آن را