اوست خود بر كار ما چون آلتيم * گرچه اندر قال و اندر حالتيم
گر شدى دانا ازو دانا شدى « 1 » * گر بدى گر نيك ازو پيدا شدى « 2 »
3414 صانع كل اوست ما صنع وييم * بىحضورش جمله هيچ و لاشييم
پس همه خود او بود بيدار باش * دايما غرقه در آن ديدار باش
در زمين و آسمان جز حق مبين * تا شود افزون از آن « 3 » ديدار دين
3417 روشنى چون دين و حق چون آفتاب * مىرو اندر دين كه يا بى نور و تاب
عاقبت در خور رسى زين تاب و نور * رنج و غم گردد مبدل با سرور
خواهش از حق است اگر خواهان شوى * اوست مىجويد اگر سويش روى
3420 پس ز خود مىدان خدا را هر زمان * بين كه چونى هست با تو حق چنان
در ميان دوستان از نيك و بد * نى كه دل از دل گواهى مىدهد
چون بود با تو كسى با او تو هم * آنچنان باشى نه افزون و نه كم
3423 پس ز خود حق را بدان و فهم كن * تا رسى در سر علم من لدن
هركه خود را ديد حق را ديده است * مهر را از غير حق ببريده است
من عرف نفسه بگفته مرتضى * در خودش مىجو كه يا بى آن لقا
3426 جمله اندر توست جو خود را نكو * تا نمايد در تو آن معبود رو
همچنين از وقت زادن تاكنون * هر زمان مىشد ترا علمى فزون
آن همه پنهان بد اندر جان تو * آخر آن از ذات تو بنمود رو
3429 همچنين مىجو كه يا بى به از آن * از طلب ساكن مشو روز و شبان
تا بيابى اندر آخر وصل را * بينى اندر خود عيان نور خدا
پس بگويى هستم اين ز آنم برى * مطلقاً نور خدايم يك سرى
3432 غير حق اندر درونم نيست كس * نيست پنهان از دو چشمم پيش و پس
آنچه بايستست ديدم من عيان * خود منم آن و مرا جز آن مدان
در خود او را چون ببينى واصلى * زان سپس هم عالمى و عاملى
3435 دل چو آئينه است پاكش كن ز زنگ * رنگها زنگ « 4 » است بيرون شو ز رنگ
تا رسى در رنگ بىرنگى ز جان * بينى اندر جان خود حق را عيان
زندگى تو ز تاب آن خور است * زان ترا آن تاب خور اندر خور است
هامش
( 1 ) - مج : شوى
( 2 ) - مج : شوى
( 3 ) - مج : ازين
( 4 ) - مج : ژنگ