اوليا را ره به حق طاعت بود * از صلوه و صومشان قربت شود
3387 ميل جمله جانب طاعت بود * نادرى را بىجهادى ره شود
حكم بر نادر نباشد در جهان * حكم غالب را بود اين نيك دان
خود جهاد تو ز جذب حق بود * تا نخواهد حق كى آن دولت شود
3390 بندهاى را چون خدا خواهان شود * بنده را هم با خدا ميلان شود
وانكه حق او را نخواهد پيش خود * رغبتش ندهد جز اندر كار بد
گر ترا مشغول كار خود كند * دان كه جانت را ز دوزخ مىكند
3393 مىبرد بالات ازين اسفل خدا * تا بمانى جاودان اندر بقا
در نبى فرمود حق يُحِبُّهُمْ * هم يحبون مشو زين نكته گم
پس حقيقت حق محب باشد بدان * وين محبتهاى خلقان عكس آن
3396 مىشوى از خواهشش خواهان ورا * طاعت خود را همىدان از خدا
هر حسن را زو « 1 » ببين كآيد ز تو * سيئه از توست و مىزايد ز تو
اينچنين كرده است حق ذات ترا * كز تو آيد در جهان جرم و خطا
3399 چشمهاى كردت كه جوشد « 2 » از تو بد * كى توانى عكس آن كردن ز خود
گفت كُلٌّ يَعْمَلُ اندر كلام * شاكِلَتِهِ پس بد آيد از ليام
نيك از نيك آيد و بد هم ز بد « 3 » * ليك آن بد را كند نيكو احد
3402 قادر است و هرچه خواهد مىشود * در حقيقت فعلها از وى بود
زوست ، وهم « 4 » از ماست ، اين را نيك دان * شرح اين معنى نگنجد در بيان
حق مگر از لطف بنمايد به تو * تا نمايد آن ترا بىپرده رو
3405 فهم اين از ديد پيدا مىشود * اى خنك جانى كه سوى حق رود
تا نمايد حق به وى اين حال را * چون ببيند او گذارد قال را
از بدى تو نى پشيمان مىشوى * گرنه از توست از چه غضبان مىشوى
3408 پس پشيمانى دليل جرم تو است * اين سخن را دان به عقل خود درست
هيچ اندر خواب دارى اين ندم * گرچه صد جرم آيد از تو دمبهدم
زانكه مىدانى كه از تو نيست آن * هست بىفعل تو آن از تو روان
3411 نيست بر تو نى قلم زان نى عتاب * هيچ نوعى « 5 » نبودت آخر عذاب
هامش
( 1 ) - مج : دو
( 2 ) - مج : هم بد ز بد
( 3 ) - اساس : رويد ولى نسخه مج در متن نوشته شد .
( 3 ) - مج : هم بد زبد
( 4 ) - مج : هم
( 5 ) - مج : « نوعى » ندارد