3360 غم براى عشق دنيا بارد است * غم براى زاد « 1 » عقبى وارد است
غم خورى از خوف حق ايمن شوى * در سراى ايمنى ساكن شوى
غم خورى از حرص دنيا بد بود * زشت گردى جانت آنجا رد شود
3363 حرص دنيا از خدا دورت كند * گر صحيحى زار و رنجورت كند
روى اسپيدت ازو گردد سياه * جان خوبت زو شود زشت و تباه
رو مشو مغرور با دمهاى نفس * با فروغ هول و با هىهاى نفس
3366 كان همه باد است و در وى نيست چيز * زو شوى خوار ارچه اكنونى عزيز
بىگنه باشى ازو مجرم شوى * گر سبك روحى ازو مبرم شوى
رو مكن ضايع درو نيكيت را * هين مخور افسون آن عفريت را
3369 پيش از آن كو باقى رختت برد * مجرم حقت كند پردت « 2 » درد
خويش را زو وا كن و پرهيز كن * ترك صحبتهاى آن خونريز كن
بهتر آمد مرگ از عمرى كه آن * مىرود اندر بد و نيك جهان
3372 مىرود اندر زيان بىهيچ سود * در غم و در غصهها كور و كبود
شسته اندر ظلمتى و بعد از آن « 3 » * مىجويى « 4 » چارهء جستن از آن
در چه قبضى بمانده بىگشاد * مر سگان را اينچنين عمرى مباد
3375 نى ورا راهى و نى توفيق اين * تا كند چاره كه بجهد زين كمين
همچو آن مجرم كه در زندان بود * منتظر مانده كه تا قربان شود
نقد اندر غصه و نسيهش بتر « 5 » * رنج حبس و بر سرى هم خوف سر
3378 گشته تسليم از بناگوش اندر آن * مىكند از درد افغان هر زمان
نااميد از لطف و از داد خدا * گشته تشويشش در آن زندان غذا
لايق آن بود از آن آتش رسيد * بسته ماند آن قفل و نگشادش كليد
3381 اغلب خلقان درين و از خرى * گشته جويان مال و جاه و سرورى
كرده غافل خويش را زين رنج و غم * مىرود در كامشان چون شهد سم
واى اگر رحمت نيايد از خدا * در چنين محنت بمانند « 6 » از شقا
3384 مىنگنجد حالشان در گفت هيچ * كه چهسان جانشان بود در پيچپيچ
آنچنانكه لطف حق را نيست حد * همچنان قهرش ندارد هيچ عد
هامش
( 1 ) - مج : زاد و
( 2 ) - مج : پردهات
( 3 ) - مج : آن گهان
( 4 ) - مج : مىنجويى
( 5 ) - مج : ببر
( 6 ) - اساس : بماند