تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
مىكش از جان بار زحمت‌هاش را * منتظر مىباش رحمت‌هاش را زانكه بعد از رنج در گنجش رسى * زين كسى بگذر كه يا بى آن كسى 3327 هستى ديگر شود حاصل ترا * كان به مقصودت كند و اصل ترا همچو كز آب منى شد اين منى * كه به يك تن برد و صد كس مىزنى هم نمىگنجى ز زفتى در جهان * با تبختر مىشود هر سو روان 3330 زان منى تا اين منى « 1 » فرق است ژرف * بين كه خلمى « 2 » شد چنين شخصى شگرف همچنان چون اين منى بهر خدا * نيست گردد پاس دارد امر را عمر خود را صرف راه حق كند * خويش را با اوليا ملحق كند 3333 شاه گردد در جهان بىكران * ملك‌ها يابد ز حق بىحد در آن لطف آن دلدار را نبود كنار * باشدت از وى كنار بىكنار « 3 » گرچه آن بخشش برون است از جهاد * جهد را مگذار و مىرو در رشاد 3336 تا نگردى از جزا محروم و زار * نزد خلق و نزد حق مذموم و خوار

[ خداوند بعضى اوليا را بىرنج گنج وصال بخشيده است ]

در بيان آنكه بعضى « 4 » اوليا را حق تعالى بىجهاد و رنج گنج وصال « 5 » بخشيده است . چنان كه خلق در بازار بر دكان‌ها كسب و كارى « 6 » مىكنند و زندگانيشان بدان است ناگاه يكى را از ايشان پاى « 7 » به گنج فروشد بعد از آن بىكسب و كار زندگانى مىكنند . هركه عاقل است به دو ننگرد و از دكان و مكسب خود دست نكشد و نگويد كه من نيز گنج بيابم چنان كه فلانى يافت . اگر در طالع دارد كه او نيز گنج يابد كسب و كار مانع آن نيست و اگر در طالع ندارد « 8 » بارى از آن كسب و كار نماند « 9 » . چنان كه حضرت والدم مىفرمايد - قدس اللّه سره العزيز :
چو نيست عشق ترا بندگى بجا مىآر * كه حق فرونهلد مزدهاى مزدوران « 10 »

[ همه مقصودها از جهد حاصل مىشود ]

و در تقرير آنكه آنها كه بىجهد يافته‌اند نادرند ، و بر نادر حكم نيست . حق تعالى حصول كارها را در رنج و جهد نهاده است كه همه مقصودها از جهد حاصل شود . چون در حق بنده عنايتش باشد كه آن بنده به مقصود رسد او را به جهد مشغول كند . زيرا مراد را در جهد نهاده است . پس جهد را از عنايت او بايد ديدن . هركه به جهد مشغول است عنايت حق با او است جز كسى كه مىنمايد كه جهد مىكند و در حقيقت آن جهد نيست به تقليد و غرض و ريا مشوب است . و در حقيقت چنين جهد معلول نتيجه ندهد .
هامش
( 1 ) - مج : « منى » ندارد ( 2 ) - خلم : خلط ، آب بينى ( 3 ) - مج : اندر كنار ( 4 ) - مج : « بعضى » ندارد ( 5 ) - مج : وصلت ( 6 ) - مج : كار ( 7 ) - مج : پايى ( 8 ) - مج : نباشد او را ( 9 ) - مج : نمايد ( 10 ) - ديوان شمس بيت 21891