3300 تا دهد اجر نوت اندر عمل * آنچنانكه داد خورشيد از حمل
اين زمين تيره را سبزى و رنگ * مىربايد عقلها را بىدرنگ
آن درختان پر ز ميوه هر طرف * نوع ديگر يافته هريك شرف
3303 بىعدد آمد عطاهاى بهار * مىنيايد آن عطاها در شمار
چون بهارى را بود زينسان عطا * خالق عالم چه بخشد گو مرا
آنچه حق بخشد به ارباب عمل * ذرهاى نبود برش داد حمل
3306 چون « 1 » چنين روها بود آنجا ترا * بين كه چه روها شود « 2 » پيدا ترا
در جهان جان كه آن بىجا بود * اندر آن نى پست و نى بالا بود
پست و بالايى خود آن است اين از آن * آمده است اينسو ازينرو سوى آن
3309 اين جهان سايه است از آن قد بلند * جوى بىجا را و در جا دل مبند
زانكه در سايه نيابى مايه هيچ * شخص را جو نيك و در سايه مپيچ
بگذر از سايه اگر دارى تو بخت * ميوه را مىجو ز شاخ و از درخت
3312 اين جهان سايه است بگذر اى جوان « 3 » * آن جهان شخص است جوى آن را ز جان
تا رسى در شخص و از سايه رهى * جان ز سايه مىنيابد فربهى
بهر عقبى ترك كن دنياى دون * بهر بىچون درگذر از نقش چون « 4 »
3315 جمله صورتها ز معنى زندهاند * بىمعانى مرده و افكندهاند
تن چو بىجان ماند بنگر حال تن * مىشود ناچيز در گور و كفن
گردد اندر خاك قوت كرمكان * حال تن اينست چون زو رفت جان
3318 پس بدان معنى است باقى ز اعتبار * گير معنى را و صورت را گذار
تا كه مانى همچو معنى پايدار * صورت از جان است تازه چون نگار
گفتنى گفتم تو بشنو اى عزيز * تا كه باشى زنده از حق نى ز چيز « 5 »
3321 شرح اين سِر كى شود از گفت فهم * چونكه دور است آن قوى از عقل و وهم
نى توى گنجد در آن نى گفتوگو * نى ز هستى « 6 » باشد آنسو جستوجو
هستى « 7 » تو عشق گردد عاقبت * برتر از دنيا پرى و آخرت
3324 آشيان و مقصدت باشد خدا * از خدا گردد تو را كار و كيا
هامش
( 1 ) - مج : حق
( 2 ) - مج : بود
( 3 ) - مج : فلان
( 4 ) - مج : نقش و چون
( 5 ) - مج : زنده از خود نى ز حيز
( 6 ) - مج : مستى
( 7 ) - مج : مستى