رسيدهاند و مايه زندگانى حاصل كرده تمام واصلاند به دنيا . نى « 1 » دمبهدم وصال ديگر مىطلبند افزونتر از آن چون به اميرى « 2 » مىرسند وزيرى مىطلبند و چون به وزيرى مىرسند ، طالب پادشاهى مىشوند و چون به پادشاهى مىرسند ملك پادشاهى ديگر را مىطلبند همچنين غرقاند در وصل دنيا و برين ترتيب طالب افزونىاند . همچنان واصلان حق اگرچه به حق رسيدهاند باز طالب وصل افزونتراند . الى ما لا نهايه . چنان كه گفتهاند :
-
هرچه كه ديدم همه هيچ است هيچ * بنده آنم كه نمىبينمش
- بس صدفهاى چو گوهر زير سنگى كوفتيم * تا به سوى گنجهاى در مكنون تاختيم « 3 »
شرح گويم تا شوى بيدار تو * پاك گردى از شك و انكار تو
3258 از چه رويت مىنمايد اين عجب * چون در آنى سال و ماه و روز و شب
نى به دنيا واصلى و پر از آن * بعد وصل آخر چه مىجويى ز جان
مىرسى هر دم به مقصود و به كام * نيستى قانع فزون جويى مرام
3261 چون شود افزون همىجويى دگر * هيچ نوعت نيست سيرى اى پسر
اندرين دنيا كه قلب است و فنا * مىنمايى حرص در عين غنا « 4 »
بعد وصلت وصلتى جويى دگر * بعد دولت دولتى جويى دگر
3264 عالمى گر ملك تو گردد ز آز * غير آن جويى ز جان هر لحظه باز
در چنين ملكى كه عاريه است آن * نيست سودى اندرو غير زيان
هست حرصت دمبهدم در وى فزون * بىقرارى اندر آن و بىسكون
3267 پس اگر جان را در آن ملك ابد * باشدش حرصى برون از حد و عد
در چنان ملك قديم پايدار * از چهاى اندر عجب اى مرد كار
هركه جست آن را ابد باقى بماند * اسب هست را مدام آنسو براند « 5 »
3270 نى درو عزلت بود نى خوف مرگ * در امان لطف حق با سازوبرگ
جمله نعمتها درو از تر و خشك * بوى آن گلها بود بهتر ز مشك
هر طرف حور و قصور بىشمار * خود شكر چه بود به پيش آن ثمار
3273 هرچه مىخواهى همه حاضر بود * تو شوى منظور و « 6 » حق ناظر بود
چون بگويم نعت آن خوشحالها * چون كنم اوصاف آن افضالها
هامش
( 1 ) - مج : « نى » ندارد
( 2 ) - مج : « به اميرى » ندارد
( 3 ) - ديوان شمس بيت 16701
( 4 ) - مج : عنا
( 5 ) - مج : آن سوى راند
( 6 ) - مج : « و » ندارد