تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
از شمار كوزه‌ها يك آب را * كى دو گويد مرد عاقل اى فتى 3189 معنى قطبى بود چون آب جو * آمده در چشمشان از « 1 » بحر هو در صور باشد عدد معنى يكى است * پيش دانا اين يقين و بىشكى است آن‌چنان كس پيشواى اولياست * خاص از حقش چنين كار و كياست 3192 اوليا را راهبر باشد به حق * بر بردشان بر فراز نه طبق دم‌به‌دم بيند ازو نونو جهان * غير آنچه بودشان در لامكان بىگمان يابند از وى اوليا * برتر از هر دو جهان كار و كيا 3195 گرچه از خوف و خطر خود رسته‌اند * در پناه لطف حق پيوسته‌اند هر يكى بيناى حق اندر وصال * جسته از نقصان رسيده در كمال

[ قطب رهبر واصلان است و اوليا رهبر طالبان ]

در بيان آنكه قطب رهبر واصلان است و اوليا رهبر طالبان . راه طالبان از هستى خود و دنيا گذشتن است و آن محدود است و آخرى دارد ؛ چون ازين عقبه گذشتند و در جهان معنى رسيدند از خوف فنا « 2 » ايمن شدند و از عذاب جهنم رهيدند كه :
أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ
« 3 » . و چون بدين مقام رسيدند بعد از آن سيرشان در وصل است . آن « 4 » سير بىنهايت است و رهبر آن « 5 » قطبان‌اند اولياى و اصل را .
ليك قطب از جملگان بالاتر است * بر كبيران طريقت اكبر است 3198 هست شاه اوليا در ملك جان * پيش تختش جمله همچون بندگان هر يكى را زو رسد صد گون عطا * او دهد با هر يكى بىحد ضيا در جهان وصل رهبر او بود * هر يكى را رتبتى نو زو شود « 6 » 3201 طالبان را گرچه رهبر اوليا * گشته‌اند اندر جهان كبريا رهبرى قطب نوعى ديگر است * سيرش اندر عين وصل دلبر است هر دمى ملكى دهد نو در وصال * در وصال بىكنار ذو الجلال 3204 سير اندر وصل باشد بىكران * شادمان رفتن بود دايم در آن نيست آن را ابتدا و انتها * عشق پويد اندر آن ره نى نُهى نيست نامى و نشانى اندرو * قلزم نورى وراى رنگ و بو 3207 رنگ و بو زو زاده و او پاك از آن * چون بهاران صاف بىنقش و نشان
هامش
( 1 ) - مج : در ( 2 ) - مج : « فنا » ندارد ( 3 ) - ى 62 س 10 يونس ( 4 ) - مج : كه آن ( 5 ) - مج : آن راه ( 6 ) - مج : رسد