تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 148

مساهمون:

ص١٤٨
آنچه بخشايند با ايشان بود * نور خور از خور جدا كى مىشود هرچه بدهند اوليا مىدان چنان * كى جدا گردد عطا از دادشان « 1 » 3177 حكمشان نافذ بود در نيك و بد * در دو عالم هرچه خواهند آن شود عين دوزخ ز امرشان گردد جنان * گر به كُه گويند رو گردد روان دستشان را دست حق دان در عمل * اين‌چنين كرده است يزدان در ازل

[ قطب در عالم به صورت ممكن است بيش از يكى باشد ]

در بيان آنكه در افواه خلق چنين افتاده است كه اوليا بسيار باشند . ليكن قطب كه سلطان اولياست يك باشد در عالم . آن قوم كه چنين مىگويند در صورت مانده‌اند اما آنچه واقع است در معنى ، نزد اهل دل و اهل معنى اين است كه شايد كه در يك زمان صورت قطبان در جهان صد باشد و بلكه هزار و افزون ، ليكن معنى قطبى « 2 » يك حالت است و يك نور و يك رتبت « 3 » ، چون آن حالت در صد صورت باشد . ايشان را يك بايد دانستن ، زيرا آن معنى كه در صد كس است يك چيز است ، پس نظر به « 4 » صورت نبايد كردن كه اعتبار معنى راست . همچنان‌كه اگر در ده كوزه آب صافى پر باشد تعدد در كوزه‌ها باشد ، الّا چون نظر در آب كنى « 5 » تعدد در آب نگنجد . غرض « 6 » از گفتن كه قطب يكى است و دو نيست ، معنى قطب است و آن يك نور است . چنان كه مولانا - قدس اللّه سره العزيز مىفرمايد « 7 » :
چون ازيشان مجتمع بينى دو يار * هم يكى باشند و هم ششصد « 8 » هزار
3180 قطب يك باشد اگرچه در صور * آيد آن يك در لباس صد بشر جمله را يك بين گذر از جسم‌ها * در مسمى رو مگو از اسم‌ها گر عسل را هركسى نامى نهاد * كى عسل زان نام طعم سركه داد 3183 ذات چيز از نام كى گردد دگر * غير يك را مىنبيند باخبر قطب را يك دان نه از روى جسد * كان يكى حالى « 9 » است برتر از عدد گرچه آيد در عدد يك بين ورا * درگذر از اعتراض و ماجرا 3186 گر كند صد آدمى دعوى اين * گر ترا چشم است صد را يك ببين « 10 » نى كه اندر كوزه‌ها يك باشد آب * دو نگردد از ظروف آب عذاب « 11 »
هامش
( 1 ) - مج : ادا از ذاتشان ( 2 ) - مج : قطب ( 3 ) - اساس : رنيت ( 4 ) - مج : در ( 5 ) - مج : در نظر چون كنى ( 6 ) - مج : پس غرض ( 7 ) - مج : قدسنا اللّه تعالى بسره فرموده است ( 8 ) - اساس : شصد ( 9 ) - مج : خالى ( 10 ) - در نسخه اساس به ضم باء اول است - ببين - احتمال دارد تلفظى رايج در آن زمان بوده باشد . ( 11 ) - عذاب : گوارا ، ج عذب
انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 148 | بهاء الدين محمد ( سلطان ولد ) / محمد على خزانه دار لو