3150 مشمر آن شه را ز خلقان « 1 » جهان * كو برون است از كهان و از مهان
برتر آمد از خواص و از عوام * هست بيرون از كرام و از ليام
بىمثال است آن فريد بىنظير * پادشاهان ابد را دستگير
3153 نازنين نازنينان ذات او است * هر شهى بر نطع جان شهمات او است
كفر او را لذت اسلام دان * حكم او را در دو عالم بين روان
هرچه از وى « 2 » در جهان صادر شود * از بد و نيك آن همه نيكو بود
3156 خُلقِ حق دارد هرآنچه او كند * بد نشايد گفت كو نيكو كند « 3 »
هيچ نتوانى گرفتن بر خدا * زانكه آمد يفعل اللّه ما يشا
ور بگيرى ، در زمان كافر شوى * همچو كافر در تك آذر شوى
3159 كار آن شه را چنين دان سر به سر « 4 » * تا ازين دانش برى كارى به سر
خاك او را توتياى چشم ساز * تا شود زان توتيا چشم تو باز
گر مساكين را دهد زان خوان نوال * يا گدايان را ببخشد ملك و مال
3162 هيچ آن بخشش نگردد زو جدا * گرچه آن بخشش شود ملك گدا « 5 »
همچو خور كو نور باشد بر زمين * ليك نور از خور جدا نبود يقين
نور او با او بود در هر مقام * گر بود در پست و گر بالا مدام
3165 چه عجب ماندى ازين بخشش كه تو * خود چنينى چونكه واجويى نكو
وقت علم آموختن از تو كسى * گرچه حظ « 6 » و فايده گيرد بسى
هيچ گردد آن علوم از تو جدا * گر بياموزى دو صد شاگرد را
3168 هرچه بردند از تو هم با تو بود * علم يك دان گرچه در صد كس رود
نى كه با مردم همىگويى سخن * صد هزاران نوع كين و آن مكن « 7 »
آن سخنها مىرود در گوششان * مىنشيند در عقول و هوششان
3171 گرچه بيرون رفت در ظاهر ز تو * هست اندر باطنت آن موبهمو
آن سخنها گرچه ملك ديگران * گشت ليكن باز اندر توست آن
پس چرا دارى عجب گر اوليا * با كسى بخشند اسرار و ضيا
3174 هم ولايتها ببخشند « 8 » از كرم * سينهء پرناز را سازند ارم
هامش
( 1 ) - مج : به خلقان
( 2 ) - مج : از ايشان
( 3 ) - مج : بود
( 4 ) - مج : كار شه را اينچنين دان اى پسر
( 5 ) - مج : ملك و گدا
( 6 ) - اساس : حض
( 7 ) - مج : كين كن و ان مكن
( 8 ) - مج : ببخشد