تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 146

مساهمون:

ص١٤٦
از ازل بينا و دانا آمده است * در جهان بهر تماشا آمده است 3126 تا ببيند ملك‌هاى خويش را * تا نوازد منعم و درويش را تا جهان را جان نو بخشد ز خود * همچو خور تابان بود بر نيك و بد جمله را از حق « 1 » رسد نونو عطا * از فقير و مير و از شاه و گدا 3129 هركسى زو خلعتى پوشد مدام * وفق حال خويش آزاد و غلام گفت أَرْسَلْناكَ حق با مصطفى * رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ اندر نبى بهر اصلاح « 2 » و عطا اندر جهان * آمد از پيش خدا بر انس و جان 3132 تا شود زنده ازو جان همه * تا رهند از اكل گرگان اين رمه بهر جست‌وجو نيامد اين طرف * زانكه او را از ازل بود آن شرف بهر آن آمد سر حق در بدن * تا كند پيدا جمال خويشتن 3135 تا كه از وى مخلصان زنده شوند * خرم و دلشاد و فرخنده شوند غير خاصان را نگيرد او مريد * فرد حق را كى شناسد جز فريد ره بر خاصان بود آن خاص خاص * واصلان را وصل او باشد مناص « 3 » 3138 در مقامات نهان رهبر شود * اختران روح را او خور بود آن عروج اندر بروج وصلت است * رفتن آنجا دولت اندر دولت است هر دمى با دولتى گشتن قرين * اولين حيران ز حسن آخرين 3141 جمله شاهند و بود شاهنشه او * او چو بحر و اوليا چون سيل و جو « 4 » گرچه در سيرند جمله بر فلك * رتبت ايشان فزون است از ملك ليك خواهند از خدا علياى او * از دل و جانند در سوداى او 3144 گفت وا شوقا نبى گاه ندا * در لقا و وصل اخوان صفا بهر آن گفت اينكه تا « 5 » دانى يقين * كاينچنين قوم‌اند پنهان در كمين تا شوى جويان « 6 » ايشان در جهان * تا برى ز ايشان عطاها بىكران 3147 تا چو يوسف زين چه دنياى دون * سر بر آرى بر سماى بىستون شاه گردى رحمت خلقان شوى * دردهاى روح را درمان شوى تا رسند از تو به ملك لامكان * تا ازين دوزخ روند اندر جنان
هامش
( 1 ) - مج : وى ( 2 ) - مج : اخلاص ( 3 ) - مناص : ملجا ، پناهگاه ، گريزگاه ، چاره ( 4 ) - مج : سيل او ( 5 ) - مج : تو ( 6 ) - مج : جوياى
انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 146 | بهاء الدين محمد ( سلطان ولد ) / محمد على خزانه دار لو