از ازل بينا و دانا آمده است * در جهان بهر تماشا آمده است
3126 تا ببيند ملكهاى خويش را * تا نوازد منعم و درويش را
تا جهان را جان نو بخشد ز خود * همچو خور تابان بود بر نيك و بد
جمله را از حق « 1 » رسد نونو عطا * از فقير و مير و از شاه و گدا
3129 هركسى زو خلعتى پوشد مدام * وفق حال خويش آزاد و غلام
گفت أَرْسَلْناكَ حق با مصطفى * رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ اندر نبى
بهر اصلاح « 2 » و عطا اندر جهان * آمد از پيش خدا بر انس و جان
3132 تا شود زنده ازو جان همه * تا رهند از اكل گرگان اين رمه
بهر جستوجو نيامد اين طرف * زانكه او را از ازل بود آن شرف
بهر آن آمد سر حق در بدن * تا كند پيدا جمال خويشتن
3135 تا كه از وى مخلصان زنده شوند * خرم و دلشاد و فرخنده شوند
غير خاصان را نگيرد او مريد * فرد حق را كى شناسد جز فريد
ره بر خاصان بود آن خاص خاص * واصلان را وصل او باشد مناص « 3 »
3138 در مقامات نهان رهبر شود * اختران روح را او خور بود
آن عروج اندر بروج وصلت است * رفتن آنجا دولت اندر دولت است
هر دمى با دولتى گشتن قرين * اولين حيران ز حسن آخرين
3141 جمله شاهند و بود شاهنشه او * او چو بحر و اوليا چون سيل و جو « 4 »
گرچه در سيرند جمله بر فلك * رتبت ايشان فزون است از ملك
ليك خواهند از خدا علياى او * از دل و جانند در سوداى او
3144 گفت وا شوقا نبى گاه ندا * در لقا و وصل اخوان صفا
بهر آن گفت اينكه تا « 5 » دانى يقين * كاينچنين قوماند پنهان در كمين
تا شوى جويان « 6 » ايشان در جهان * تا برى ز ايشان عطاها بىكران
3147 تا چو يوسف زين چه دنياى دون * سر بر آرى بر سماى بىستون
شاه گردى رحمت خلقان شوى * دردهاى روح را درمان شوى
تا رسند از تو به ملك لامكان * تا ازين دوزخ روند اندر جنان
هامش
( 1 ) - مج : وى
( 2 ) - مج : اخلاص
( 3 ) - مناص : ملجا ، پناهگاه ، گريزگاه ، چاره
( 4 ) - مج : سيل او
( 5 ) - مج : تو
( 6 ) - مج : جوياى