فصل بهار هر درختى و گياهى را زنده مىكند و برگ و بر مىبخشد لايق او كه :
وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ
« 1 » .
3102 بر سه قسماند آمده اندر جهان * طالبان و سالكان و واصلان
جاى طالب جنةالماوى « 2 » بود * گنج و اصل رويت مولا بود
طالب حق را ز حق رحمت رسد * در جزاى طاعتش جنت رسد
3105 تخم نيكى كاشت اينجا روز و شب * هم برش نيكى برد از داد رب
روز محشر بدرود تخمى « 3 » كه كاشت * تمر « 4 » گيرد چون چنين نخلى فراشت
بذل كرد اندر ره دين مال و تن * تا شود مقبول پيش ذو المنن
3108 بود دايم در رضاى كردگار * خويش را ناورد هرگز در شمار
بهر حق بود كار او نى بهر خود * بلكه چون دشمن بد « 5 » اندر قهر خود
خويشتن را نيست ديدى در طلب * مست بودم دايم « 6 » از هستى رب
3111 خالصاً للّه بد در كارها * سود مىبرد از چنين بازارها
جنگ و صلحش بود از بهر خدا * بهر حق « 7 » كارى نبود او را جدا
چون چنين خو « 8 » داشت در آخر رسيد * اندر آن درگاه و جانان را بديد
3114 ليك بعضى را كه اينجا آن نشد * درد ديدند و عوض درمان نشد
گاه رحلت وصلشان حاصل شود * هر يكى بىشك به حق و اصل شود
آنچه بردند اوليا ايشان برند * همچو ايشان عاقبت زان خوان خورند
3117 اينچنين بوده است احوال جنيد * او به وقت مرگ رست از دام قيد
گاه رحلت يافت آن شه كام را * نوش كرد از ساقى جان جام را
ملك ديدارش در آن حالت « 9 » رسيد * بىحجابى دوست را آن لحظه ديد
3120 گرچه بود او را عطاها بىعدد * در جهاد و ره مقامات از احد
جنس او بس بودهاند از مخلصان * گرچه كردم ذكر او تنها بيان
كه اگر كارش تمام اينجا نشد * رنج برد و « 10 » گنج او پيدا نشد
3123 گاه رحلت رو نمودش حق يقين * چونكه مخلص بود اندر راه دين
ليك آن و اصل كه او نادر بود * بىجهادى عالم و ماهر بود
هامش
( 1 ) - ى 107 س 21 انبيا
( 2 ) - مج : جنت ماوى
( 3 ) - مج : دخلى
( 4 ) - مج : ثمر
( 5 ) - مج : شد
( 6 ) - اصل : دايما
( 7 ) - مج : خود
( 8 ) - مج : خود
( 9 ) - مج : ساعت
( 10 ) - مج : بردى