حكمت و علم و فكر زايد ز عقل * هرچه ربانى است آن آيد ز عقل
3060 علم و حكمت را مكن خرج اين طرف * تا نگردد فوت از تو آن شرف
جان حيوانى است مايل با علف * چون تو انسانى مكن خود را تلف
نور آن مهرى و قوتت هست نور * قوت خود را جوى دايم بىفتور
3063 عقل جزوى را موصل كن به كل * تا شود كل وارهد زين حبسِ غل « 1 »
جنس مىگردد فزون از جنس خود * زانكه دارد دمبهدم از وى مدد
همچنين هر جنس از عالى و دون * مىشود از جنس خود دايم فزون
3066 فكر مىكن در همه چيز اينچنين * در بدى و نيكوى و كفر و دين
چون گناه افزود كفران مىشود * چون ثواب افزود ايمان مىشود
تا كدامين را ز دل مىپرورد * تا ز جان رو سوى چه مىآورد
3069 حكم آن دارد بدان حشرش « 2 » كنند * قسمتش از غير آن بر مىكنند
جمله آن باشد نباشد غير آن * زين بود محروم در هر دو جهان
پس چو « 3 » كردى نور حكمت را تو خرج * گاه بهر حلق و گاهى بهر فرج
3072 اين دو رهزن را شنيدى از غرور * رفت صافت درد ماندى چون شرور
بدتر از حيوان شدى نزد خدا * زانكه دادى علم را بهر هوا
نى كما انتم تعيشون نبى * تحشرون گفت بشنو اى غنى « 4 »
3075 روز بين چونى ، همان باشى به خواب * در غم و شادى و اندر جمله باب
عين آن باشى نباشى غير آن * موت را و حشر را زينسان بدان
نى كه النوم اخ الموت است گفت * مصطفى چون در معنى را بسفت
3078 تا بدانى خواب و مردن « 5 » را يكى * هر دو اخ را يك شناسى بىشكى
گندم ار كارى همان را بدروى * ور تو جو كارى برى جو اى غوى « 6 »
موت و حشر خلق را يكسان مدان * يك رود در دوزخ و يك در جنان
3081 يك بود نيكو و يك باشد تباه * يك بود اسپيدرو يك روسياه « 7 » يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ گفت حق * يوم تَسْوَدُّ گفت بهر هر خلق
يك گروه اندر جنان با دار و گير * يك گروهى سرنگون اندر سعير
هامش
( 1 ) - مج : حبس و غل
( 2 ) - در نسخه اساس « حسرش » آمده
( 3 ) - مج : تو
( 4 ) - مج : غبى
( 5 ) - مج : خواب مردن
( 6 ) - غوى : گمراه ، كسى كه دربند هوس خويش است .
( 7 ) - مج : يك در سياه