تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢
از فوائد مىرمد جاهل مدام * مىنهد بىفايده هر سوى گام 3045 هرچه در وى فايده افزون بود * پيش جاهل رد و ناموزون بود خلق طفلانند و جاهل بهر آن * رويشان دايم بود سوى جهان هست در دنيا فرو رفتن خطا * نيست در وى حاصلى غير هبا 3048 جز زيان و جز پشيمانى درو * چيز ديگر نيست دست از وى بشو در زيان و در پشيمانى مدام * تا نمانى هين منه آن سوى گام

[ در بيان آنكه مخلوقات سه نوع‌اند ملك حيوان انسان ]

در بيان آنكه مخلوق سه نوعند يكى ملك و يكى حيوان و يكى انسان . آنكه ملك [ است ] كلى علوى است ، و آنچه حيوان است كلى « 1 » سفلى است ، و آنكه انسان است نيمش علوى است و نيمش سفلى ، نيم « 2 » سفليش كه تن است فرشى است زنده و قايم به غذاى حيوانى است ، و نيم علويش كه عقل است و عرشى است زنده و قايم است به غذاى ملكى مثل ذكر و فكر و بينش و دانش . پس آدمى عاقل بايد كه دم‌به‌دم از غذاى تن كم كند و در غذاى جان بيفزايد تا عقل ملكيش از جنس خود افزون شود و بىضرورت به خواب و خور مشغول نگردد . زيرا چندانكه نفس حيوانى درو مىكاهد عقل ملكيش مىافزايد و چون درين مداومت كند ملكى غالب شود و حيوانى مغلوب گردد ؛ مغلوب حكم عدم دارد زيرا حكم بر غالب است . در آدمى هرچه غالب باشد او را بدان نام خوانند . چنان كه سنايى - رحمة اللّه عليه - مىفرمايد « 3 » :
در تو شيطانى و رحمانى و روحانى درست * از شمار هركه باشى آن توى « 4 » روز شمار دان كه سه نوع‌اند مخلوق خدا * از ملك و انسان و حيوان اى كيا 3051 هست هستى ملك از نور دين * غير طاعت نيست پيش او گزين طاعت و ذكرش بود دايم خورش * زين دو باشد هر ملك را پرورش زنده از ذكر است چون ماهى ز آب * ماهيان را آب باشد خورد و خواب 3054 باز حيوان هست رسته ز آب و طين * زنده از خواب و خور آمد در زمين نيست او را از جهان دل نصيب * كل گل است و باشدش از گل نصيب آدمى آمد مركب از دو چيز * نيمش از خوار است و نيمش از عزيز 3057 نيم دونش اين تن خاكى بود * نيم و الا عقل افلاكى بود تن ز فرش و عقل از عرش گزين * آمد از بالا به پستى در زمين
هامش
( 1 ) - مج : « كلى » ندارد ( 2 ) - مج : « نيم » ندارد . ( 3 ) - جمله آخر را ندارد ( 4 ) - مج : بوى