تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١
گر بود پرآب آن كوزه يقين * در ترشح آب زايد زو مبين ور بود جُلاب « 1 » شكّر اندرو * آن نمايد بىگمان از كوزه رو 3021 اين مثال آمد نه مثل اى راهرو * تا ترا آنجا برد نيكو شنو اين ندارد مثل مىگويم مثال « 2 » * تا كه روحت را كنم آن‌سو گسيل تا رسى در بىنظيرى زين نظير * تا شوى زين قال و زان حالت خبير 3024 جهد بىحد مىكنم تا ره برى * آن طرف وز باغ جانان برخورى بخت اگر دارى سوى آن تاج و تخت * رو چو شاهان و بگير آن ملك سخت ملك جاويدان بود عشق خدا * مرد عاشق اندر آنجا پادشا 3027 اوست باقى ديگران بازيچه‌اند * صاحب تخت اوست « 3 » باقى تخته‌اند مهر تخت و بخت و ملك و سيم و زر * بند شد بر پرّ جان هر بشر بندهاشان دلگشا گشته ز جهل * كى بود شادان درين دانا و اهل 3030 صنعت و سحر الهى خلق را * مىنمايد همچو ديبا دلق را دوزخى بنمود ايشان را جنان * سوى دوزخ گشته‌اند از جان دوان بند و قيد است اين هوس‌هاى جهان * مىفزايد از جهالت بندشان 3033 غافلند از ذوق بىقيدى « 4 » و بند * بندشان بنموده شيرين همچون قند ذوق آزادى نديده جانشان * چون جنان بنموده اين زندانشان جمله محروم از حيات سرمدى * دور مانده از جناب ايزدى 3036 سخره شيطان شده پير و جوان * جمله بر شادى گزيده اندهان بر سر گنج‌اند مفلس آن خسان * از بقا اندر فنا جمله دوان « 5 » شاد و خندان و دوانه « 6 » سوى مرگ * آن حيات سرمدى را كرده ترك 3039 نار را بر نور بگزيده ز جهل * اين‌چنين غبنى بر ايشان گشته سهل هرچه فانى گردد آن را نيست گير * اى خنك جانى كه باشد زين خبير غير باقى را نگيرد در جهان * سوى بالا باشد از پستى روان 3042 در هر آن كارى كه « 7 » نبود فايده * مرد عاقل زان نجويد مايده حظ كودك باشد از بىحاصلى * و اندر آن دلشاد و خوش از جاهلى
هامش
( 1 ) - جلاب : گلاب ( 2 ) - در نسخه اساس زير الف كسره گذاشته است « مثال » ، احتمالا آن را در تلفظ ممال كرده « مثيل » مىخواندند . ( 3 ) - مج : او ( 4 ) - مج : بىقيد است ( 5 ) - مج : روان ( 6 ) - مج : روانه ( 7 ) - مج : « كه » ندارد