رحمةللعالميناند از قدم * زان نهادند آن شهان اينسو قدم
تا ز رحمت زحمت از خلقان برند * مرد و زن را جمله در راه آورند
2994 نورشان بخشند و از نار ظلام * وارهانند و دهند انواع كام
خلق چون رنجور و ايشان چون طبيب * خلق چون اطفال و ايشان چون اديب
بىطبيبى رنج كى زائل شود * بىاديبى علم كى حاصل شود
2997 طفل از استاد گردد باخبر * از علوم و از فنون و از هنر
خلق چون مسّند و ايشان كيميا * كار جمله زر شود از اوليا
جهل دان مس را و زر دان علم را * چون شدى عالم زدى بر كيميا
3000 هرچه دونى را كند عالى بدان * كيمياى او بود اندر جهان
كيمياها دارد ايزد بىشمار * هريكى را هست صد گون كاروبار
بىحد و عد بين اگر دارى خرد * در اصول و در فروع و نيك و بد
3003 شيخ مرشد در حق تو كيمياست * كو به سوى وصل حقت رهنماست
نفس دونت مىشود عالى ازو * مىشود دريا گر اكنونى سبو
هرچه بد را مىكند نيكو بدان * كيميا باشد يقين آن بىگمان
3006 همچنانك اكسير مس را زر كند * قطره را يم در صدف گوهر كند
هم كند سنگ مُهان « 1 » را لعل خور * هم شود زير زمين دانه شجر
صدهزاران كيميا بين كز خدا * مىكند هريك به فن كارى جدا
3009 مىنماند « 2 » آن بدين و اين بدان * همچنانكه تن نمىماند به جان
پس جدا هر قوم را ميرى بود * رهروان را ميرشان پيرى بود
هركسى از مير خود دادى برد * بهر قوت اندر سفر زادى برد
3012 داد هر ميرى بود نوعى دگر * يك چو نقره باشد و يك همچو زر
هر اميرى قدر خود بخشش دهد * كى ستاره همچو خور تابش دهد
گرچه دارد هر ستاره نور و فر * ليك گردد محو پيش نور خور
3015 كو عطاى شاه و كو داد امير * اين عطا باشد به پيش آن حقير
آنچه حق بخشد ولى را در سلوك * كى برآيد آن ز دست اين ملوك
همچو ايشان دادشان فانى شود « 3 » * داد يزدان باقى و جانى بود
3018 قدر بخشش را ز بخشنده بدان * چيست در كوزه تلابد زو همان
هامش
( 1 ) - مهان : خوار ، پست
( 2 ) - مج : مىنمايد
( 3 ) - مج : بود