صبر آمد مركب ايمان بدان * صبر بىايمان نباشد در جهان
2967 هست بىايمان هر آن كش صبر نيست * آنكه بىصبر است غير گبر نيست
مصطفى فرمود آن بيناى ره * حيث لا صبر فلا ايمان له
نفس را باشد سوى لذت هوس * مانع لذت همين « 1 » صبر است و بس
2970 هركه را صبرش فزون دينش فزون * صبر دين را مىفزايد در درون
رنج مىكش در ره دين بهر رب * تا نمايد روى گنج بوالعجب
سر زنى آنجا كه آنجا جاى نيست * پا نهى آنجا كه دست و پاى نيست
2973 دست و پا كى گنجد اندر ملك جان * در جهان پايدار جاودان
نور اندر نور بينى بىكران * شهرها از نور و لطف حق در آن
در جهان لامكان جز نور نيست * غير عيش و طيش و غير سور نيست
2976 بىترح « 2 » دايم فرح باشد در آن * شور و مستى بىقدح باشد در آن
يافته در وى حيات بىممات * شاد و خرم مؤمنين و مؤمنات
مرد آسوده زيان دارد نه سود * حال او فردا بود كور و كبود
2979 كارگاه اين بود و او كارى نكرد * ماند « 3 » بىحاصل پر از اندوه و درد
رنج بايستن كشيدن يك « 4 » زمان * تا شدى از خوردن غم شادمان
تا غذا گشتى ورا غمهاى بد * مىنجستى هيچ از شادى مدد
2982 هركه شيرين زيست آخر تلخ مرد * مرد شيرين آنكه در تلخى سپرد
پس مياسا در جهان تا در جنان * خرم و آسوده باشى جاودان
اغلب آنهايند كايشان را جهاد * كرد بايد تا شود حاصل مراد
2985 تا رهند از سوز « 5 » نيران و جحيم * عاقبت تازند شادان در نعيم
ليك حق را هست نادر بندگان * صد عطا زو برده هريك رايگان
از ازل بينا و دانا آمدند * بهر رحمت كردن اينجا آمدند
2988 تا خلايق را نمايند از كرم * راه ازين حبس جهان سوى ارم
تا رهند از دام دنيا طالبان * تا روند اندر پناه غالبان
زانكه دنيا شد حجاب و منع و سد * چون حرامى جملگان را راه زد
2991 آمدند ايشان براى رهبرى * تا كنند از دام دنياشان برى
هامش
( 1 ) - مج : يقين
( 2 ) - ترح : اندوه - حزن
( 3 ) - مج : مانده
( 4 ) - مج : هر
( 5 ) - مج : سوز و