از سليمان بستد او انگشترى * كرد معزولش ز منصب يك سرى
2949 كرد آدم را هم از جنت برون * چونكه بر وى خواند آن گيرا فسون « 1 »
از « 2 » فسونش امر يزدان را شكست * تا بريد از عهد و پيمان را شكست
آنچنان كردش كه گندم را بخورد * او بر آدم غالب آمد در نبرد
2952 بر چنين شاهان چو غالب شد به مكر * كرد همچون مرغشان پران ز وكر « 3 »
تا كه عريان ماندند از تاج و تخت * ز امر و نهى و جاه و رفعت « 4 » ملك و رخت
از چنان دولت فتاده در غبين * مانده در محنت ز مكر آن لعين
2955 از چنان شاهنشهى و ملك و جاه * سرنگون افكندشان در قعر چاه
هر يكى زو تا چه خوارىها كشيد * گر بگويم آنچه در هجران چشيد
در دفاتر مىنگنجد وصف آن * مانم از مقصود ديگر زين « 5 » بيان
2958 باز از يزدان عنايت چون رسيد * دولت گمكرده را هريك بديد
رنج رفت و گنج دولت رو نمود * وصلت نو يافت هريك از ودود
بىشمر مردان حق را راه زد * راه آگاهان آن درگاه زد
2961 اين دو را گفتم مسمى در بيان * مانده بسياران ز مكرش در زبان « 6 »
بهر عبرت ذكر اين دو بس بود * پاس اين دارد هر آن كو كس بود
هركه پاس امر حق دارد برد * دولت بىحد و زان صد برخورد
[ در بيان آنكه راه خدا را به صبر توان بريدن ]
در بيان آنكه راه خدا را به صبر توان بريدن . زيرا ترك خواب و خور كردن و ترك شهوات و طعامهاى چرب و شيرين همه رنج است ؛ پس آدمى را صبرى قوى بايد كه آن رنجها را بكشد و از آن شهوتها و خوشىها احتراز كند . راه خدا سر به سر رنج است و بىمرادى . و آن راه را به صبر مىتوان رفت كه مصطفى - صلى اللّه عليه و سلم « 7 » - مىفرمايد : من لا صبر له لا ايمان له .
[ كيميا تنها آن نيست كه مس را زر كند . . . ]
و در تقرير آنكه كيميا تنها آن نيست كه مس را زر مىكند ، بلكه هر چيز كه از چيز ديگر « 8 » كمال گيرد و از آنچه بود بهقيمتتر گردد آن چيز كيمياى او باشد .
2964 هركه را در جان بود صبرى قوى * در عمل پيوسته باشد مستوى
صبر چون جان را شود يار و قرين * صد عمل آيد ز جان در راه دين « 9 »
هامش
( 1 ) - مج : گبر از فسون
( 2 ) - مج : آن
( 3 ) - وكر : آشيانه
( 4 ) - مج : چاه رفعت
( 5 ) - مج : در
( 6 ) - مج : زيان
( 7 ) - مج : عليه السلام
( 8 ) - مج : چيزى ديگر
( 9 ) - مج : ز راه جان دين