2922 بىظلامى نور گردى سر به سر * غير حق كس را نبينى اى پسر
و آن كسى كز بندگى سر را بتافت * از شقاوت سوى حضرت ره نيافت
ماند محروم از چنان اقبال او * جمع كرد آثام بر خود تو به تو
2925 در سقر باشد مقامش عاقبت * نقل او حسرت بود در آخرت
نيك را نيكى رسد بد را بدى * بر همه عالم ز عدل ايزدى
صدر جنت شد سراى صالحان * قعر دوزخ شد سراى طالحان
2928 بهر خود عاقل چنين چاهى كند * و اندر آن خود را نگونسار افكند
من چه گويم اينچنين ادبار را * كو به پاى خود رود سوى بلا
گر سرانجام خودش ديدى عيان * حلق خود را مىبريدى « 1 » در زمان
2931 خويش را كُشتى و رستى از عذاب * جسم را از بهر جان كردى خراب
بر دريدى زهرهاش از ترس آن * محو گشتى زو پريدى عقل و جان
گرچه كُه بودى ز هيبت كَه شدى * چون از آن رنج و بلا آگه شدى
2934 خواب غفلت « 2 » بست چشم و گوش او * تا نشد بيدار يكدم هوش او
گشت صم و بكم و عمى او ز جهل * و آنچنان دشواريش بنمود سهل
واى آن روزى كه بىپرده عيان * روى دوزخ را ببيند آن مهان
2937 پس بغلطد همچو ماهى بر تراب * جانكنان و دل گرفتار عذاب
زنده از آبست ماهى در جهان * چون فتد بر خاك ميرد بىگمان
بعد از آن در تابه جوشد آن سمك * بر سر آتش يقين بىهيچ شك
2940 مرده ماهى بىخبر زان نار و جوش * ليك كافر در سقر زنده و به جوش « 3 »
چون بسوزد پوستش رويد دگر * تا بود دايم معذب در سقر
بهر اين فرمود در قرآن و دود * نيك بشنو كل ما نضجت جلود
2943 شرح آن تعذيب نايد در زبان * آن محن را كى توان كردن بيان
از چنان قهرى بترس امروز تو * اندر آن غم روز و شب مىسوز تو
گريه و زارى و ناله پيش گير * نوش دنيا را سراسر نيش گير
2946 مكرهاى نفس را نبود كران * گربزان را بين شده مضطر در آن
چون سليمان و چو آدم بىشمار * در جهان از حيله او گشته زار
هامش
( 1 ) - مج : خلق خود را مىدريدى
( 2 ) - مج : خواب و غفلت
( 3 ) - مج : به هوش