فاش بينى وجه لا عين رأت * آن شود در هر دو عالم ملجات
بىخطر خاطر ترا آنجا برد * روح را زان خوان و نعمت پرورد
2835 پرده هستى چو سوزد آن رسد * چون تن خاكى نماند جان رسد
بگذر از خود تا رسى اندر خدا * وصل او خواهى رو از خود شو جدا
هيچ دربند هواى خود مباش * جز رضاى حق مجو اى خواجه تاش
2838 نفس را مشنو رضاى حق بجو * روز و شب طاعت كن و از حق بگو
هرچه غير حق بود « 1 » از وى گريز * هين به تيغ عشق خون نفس ريز
هرچه گويد مشنو آن را هيچ نوع * امر حق را گير چون نيكان به طوع « 2 »
2841 تا نميرد نفس دست از وى مدار * روز و شب اندر جهادش مىفشار
چونكه نفست مرد مانى زنده تو * در جوار لطف حق پاينده تو
زندهء باقى سرمد بىزوال * بىخزانى تازه « 3 » در باغ وصال
2844 جزو را بگذار تا كل را برى * گرچه چون پايى ازو يا بى سرى
ور چو خاكى زو شوى چون نقد زر * ور شبه باشى شوى نادر گهر
زين و زان چون بگذرى گردى تو آن * اين و آن پرده بود در راه جان
2847 اين و آن فانى و حق باقى بود * هم مى و هم جام و هم ساقى بود
[ جان انبيا براى اصلاح درين جهان آمدهاند ]
در بيان آنكه جانهاى انبيا و اوليا از جناب حضرت حق تعالى براى رحمت و اصلاح عالم آمدهاند كه :
ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ
« 4 » . اگرچه درين عالم آبوگلند ؛ ليكن از حق جدا نيستند . همچنانكه نور خور بر زمين مىتابد و از خور جدا نيست ، اوليا نيز همين حكم دارند .
[ قوت تن آدمى از اكل و قوت جان او از طاعت است ]
و در معنى آنكه حظّ و قوّت تن آدمى از نعم دنياست و آن اكل است و شرب ؛ و قوت جانش « 5 » از نعم عقبى است و آن طاعت است و ذكر . چون طالب و اصل شود تن او همرنگ جان گردد ، و بعد از آن هرچه ورزد خواه دنيا وى خواه اخروى هر دو را يك حكم باشد .
موجهاى بحر حقاند اوليا * سر زده هريك به امر كبريا
باز مرجعشان به حق باشد يقين * بهر رحمت آمدند اندر زمين
2850 چون از آن يم آمدند آنجا روند * جمله ساكن اندر آن منزل شوند
كى شود از خور جدا انوار « 6 » خور * گرچه تابد بر سر هر بام و در
هامش
( 1 ) - مج : كه بود
( 2 ) - مج : طبع
( 3 ) - مج : زنده
( 4 ) - ى 107 س 21 انبيا
( 5 ) - مج : « جانش » ندارد
( 6 ) - مج : از نور