ما أَصابَكَ گفت يزدان در كلام * آن حسن را از خدا مىدان مدام
2808 همچنين هر سيّئه از تو بود * كل بدىها بىشك از تو مىشود
ظلم را بر خويشتن خود كردهاى * وان ز حق گيرى ازين در پردهاى
نى ظلمنا نفسنا آدم بگفت * آشكارا برملا هم « 1 » در نهفت
2811 كاى خدا من ظلم بر خود كردهام * بر خلاف امر گندم خوردهام
همچو آدم جرم را از خود بدان * تا رسد غفران ز رحمن در زمان
تا چو آدم پاك گردى زان گنه * تائب الذنب كمن لا ذنب له
2814 دان كه بنمود از كرم حق راه راست * راه كژ رفتى و اين ظلم از تو خاست
اينچنين غبنى به خود خود كردهاى * زهر را خوش همچو شكر خوردهاى
رو ز دست خود بنال از كس منال * هرچه كارى نقد رويد در مآل
2817 خار اگر كارى برش خار آيدت * همچنان كز هيمه نار افزايدت
نار از « 2 » هيزم شود افزون مكن * هيزم هستيت را بركن ز بن
زانكه قوت دوزخ اين هستى بود * تا نگردى نيست هستى كى رود
2820 هستى خود را ز طاعتها گداز « 3 » * تا در دوزخ شود بر وى « 4 » فراز
هستى خود را بسوز اكنون به عشق * ذكر و طاعت كن گذر از كفر و فسق
چون نماند هستيت اينجا تمام * بىغم و بىرنج باشى شادكام
2823 پخته گردى و رود خامى ز تو * صبح گردى [ و ] رود شامى ز تو
لقمه دوزخ يقين هستى بود * لقمه جنت ز حق مستى بود
مستى حق سوزد اين هستيت را * تا رود هستى فزا مستيت را
2826 ورنه چون هستى بود با تو قرين * لقمه دوزخ شوى آخر يقين
پوست كنده گفتمت بشنو نكو * اين خودى پرده است بگذر زود ازو
جستنت بىپردهاى منتج بود * با چنين پرده كى آن حاصل شود
2829 چشم بسته كى ببينى روز را * يا چنان دلدار جان افروز را
چشمها را باز كن آنگه « 5 » ببين * عرش را بالاى چرخ هفتمين
هم وراى عرش بىپرده عيان * ملكها بينى كه نايد در بيان
2832 بينى آنچه كه نديد آن را بشر * از وراى نفع و ضر و خير و شر
هامش
( 1 ) - مج : ملايك
( 2 ) - مج : نار را
( 3 ) - مج : گذار
( 4 ) - مج : تو
( 5 ) - مج : وانگه