تو ازينرو در سرور آ كان اوست * جمله هستىها اگر مغز است و پوست
2718 هرچه ما داريم از خشك و ز تر * نيست آن ما ز پا گير و ز سر
دست و پاى ما گواهىها دهد * كردها را يوم دين پيدا كند يَوْمَ تَشْهَدُ گفت در قرآن خدا * بر تو هر عضو تو در روز جزا
2721 از زبان و دست و پايت همچنين * شاهد حرمت « 1 » شود در راه « 2 » دين
هر يكى فردا گواهىها دهد * هرچه كردى از بدى پيش احد
دست گويد من گرفتم جام را * پاى گويد من نهادم گام را
2724 چشم گويد من نظر كردم به زن * تا مرا بفريفت آن خد و ذقن
هم دهان گويد كه خوردم من « 3 » حرام * هم زبان گويد كه كژ گفتم كلام
پس تنى را كه گمان دارى يقين * كان توست و زو « 4 » روانى بر زمين
2727 نيست آن تو ببين اى مرد خام * چيز ديگر چون بود از صحن و بام
از قماش و مال و از ملك و سرا * وز هرآنچه تو از آنى با نوا
چون بود خود آن تو اى خيرهسر * هين بيا با خويش نيكو درنگر « 5 »
2730 بين كه هيچت نيست عريانى از آن * آنچنانكه هست خود را نيك دان
جمله آن او است خلاقش وى است * جمله زو حىاند و حق از خود حى است
اين حيات ما نماند « 6 » خود بدان * سايه كى ماند به شخص زنده جان
2733 سايه عكس شخص « 7 » باشد بر زمين * سايه را چون شخص پرمايه مبين
بل ز سايه باش جويان شخص را * تا برى از شخص صد گونه عطا
حالت مردن چو آيد آن رود * ز آنچه دارد هركسى خالى شود
2736 چون رود داند كز آن او نبود * دانشش آن دم ندارد هيچ سود
چون تو خفتى و قماشت دزد برد * عيش صافت زين خسارت گشت درد
بعد از آن چه سود از بيداريت * چونكه افزود انده و بيماريت
2739 مرگ بهتر از چنين بيداريئى * كش نباشد جز غم و جز زاريئى
كافران گويند جمله روز حشر * چون جزا آيد ز حق هنگام نشر
كاشكى خود خاك مىبوديم ما * تا نمىديديم اين چندين بلا
هامش
( 1 ) - مج : جرمت
( 2 ) - مج : در يوم دين
( 3 ) - مج : من خوردم
( 4 ) - مج : « زو » ندارد
( 5 ) - مج : نيكوتر
( 6 ) - مج : نداند
( 7 ) - مج : شاه