2664 وز هزاران نوع بىحد و كران * اين تمامت را ز يك جان زنده دان
هر يكى پوشيده زان جان خلعتى * هر يكى نوشيده نوعى شربتى
گر به شرح اين در آيم اى پسر * بگذرد صد قرن و اين نايد به سر
2667 حاصل اين را دان كه جمله از يكى * زندهاند اهل دو عالم بىشكى
ليك آن جان كاصل جمله جانهاست * مىتواند هر كژى را كرد راست
محض دوزخ را كند جنت به حكم * عين رحمت را كند محنت به حكم
2670 از فلك زير آورد ابليس را * و از زمين بالا برد ادريس را
قادر مطلق بود بر هر محال * كل محالات است آن شه را فعال
از چنان قادر مبر اوميد را * كو ز خود بهتر كند ناهيد را
2673 گر بخواهد زخمها مرهم شود * ور نخواهد شادمانى غم شود
پس بگير او را و دل در كس مبند * زو پسنديده شوى زو ناپسند
ليك اگر خدمت كنى اينجا ورا * شاهيت بخشد در آن باقى سرا
2676 تا رسى زان بندگى اندر مراد * هم شمارندت ز سلك آن عباد
كه ز جان حق را عبادت كردهاند * گنجهاى بىحد از حق بردهاند
هر يكى گشته ز جود او غنى * قدر و عزت برده از وى هر دنى
2679 ذرهاى را كرده لطفش آفتاب * آفتاب از قهر او گشته خراب
قادر است او هرچه خواهد آن شود * جان ز حكمش تن شود تن جان شود
پس ز حق خواهيد دايم در دعا * تا برد ز اسفل شما را بر علا
2682 هرچه خواهيد آن رسد « 1 » از حق يقين * از زر دنيا و از انوار دين
حاجتت با هرچه باشد آن دهد * جان بجو از حق نه تن تا جان دهد
قاضى الحاجات خود حق است بس « 2 » * پس ز حق حق را بجو در هر نفس
2685 قوت جان از وى رسد هم قوت تن * دون و عالى زندهاند از ذو المنن
اى خنك جانى كه باشد قوت او * هر دمى بىپرده از ديدار هو
هرك را همّت بود جويد ورا * روز و شب از جان و دل در دو سرا
2688 غير وصل حق نجويد جان او * جزو جزوش باشد اندر جستوجو
جز هواى حق نباشد در دلش * اندرون اين تن آب و گلش
هم تنش گردد ز نور دل چو جان * تا شود سويش روان همچون روان
هامش
( 1 ) - مج : رسيد
( 2 ) - مج : و بس