ورد او شد ويلتا يا حسرتا * آنچنان كس را چنين باشد سزا « 1 »
2620 عقل را گر حق ببخشد آن ظفر * كه كند مر نفس را زير و زبر
فكرهاى بد ازو كشته شوند * جمله اندر كوز مغلوبى روند
چون ملايك فكرهاى نيك تو * در تنت گردان شوند از سو به سو
2643 آسمان جان تو باشى « 2 » بعد از آن * بىفلك جمله ملك در تو روان
آسمان تن باشد و تو جان او * ايستاده بىستون قايم به تو
همچنانكه « 3 » تن بود زنده ز جان * زنده باشد از تو بىشك آسمان
2646 آسمان صورت بود معنىاش تو * پر ز نورش باشد آن هر تو به تو
هفت تو آمد ز حق اطباق آن * زنده و قايم به جان هر طاق آن
جان بود يك چيز و آن در آدمى است * ليك اندر آدمىاى كان دمى است
2649 جان جانها آنچنان جانى بود * در همه جانها « 4 » حيات از وى رود
جان هر جان است آن درياى نور * جانها را هست از آن دريا سرور
دايما صاف است و باقى بىزوال * جمله نقصانها ز جودش در كمال
2652 ملك فانى ملك باقى زنده زو * اينچنين جان را اگر جانى بجو
منتها آن است آن را جوى تو * كاندر آن دريا بود هستى سبو
هستى همچون سبو را درشكن * تا در آن دريا شوى خوش موجزن
2655 تا تو گردى اصل و اين عالم چو فرع * پر بود از بادهات هستى چو قرع « 5 »
از وجودت يابد اين هستى حيات * از به دو نيك از جماد و از نبات
نى كه جسمت « 6 » زنده از يك جان بود * نى همه اعضات ازو جنبان بود
2658 دارد از جان هر يكى نوعى حيات * زنده زان كلاند جمله جزوهات
چون بهاران روح هر جزو ترا * تازه مىدارد ز فضل كبريا
هر يكى را زو است نوعى خاصيت * مىنمايد يك به يك آن ماهيت
2661 پس ز يك جان صد هزار آثار بين * رسته هريك چون گل بىخار بين
همچنان اين آسمان و اين زمين * و آنچه در هر دو همىبينى مبين
از مه و خورشيد و اختر بر سما * در زمين از گلستان و باغها
هامش
( 1 ) - مج : جزا
( 2 ) - مج : باشد
( 3 ) - همچنين كين
( 4 ) - مج : عالم
( 5 ) - قرع : كدو ، كدوى تنبل ، حلوايى
( 6 ) - مج : چشمت