2691 آنچنان تن جان بود جانش بدان * صوفيى كه « 1 » دارد آن آنش بدان
اينچنين جانى بود قايم به حق * گيرد از حق دمبهدم نونو سبق
جمله حاجاتش ز حق هر دم رسد * شاديش دايم ازو بىغم رسد
2694 رو بياموز اين صفت را از خليل * جوى حاجت را ز يزدان جليل
بهر ابراهيم نمرود مهان * آتشى افروخت بىحد و كران
منجنيقى كرد « 2 » او را بركشيد * تا بيندازد در آتش آن پليد
2697 چون سوى آتش همىآمد خليل * اندر آن حالت بگفتش جبرئيل
گفت دارى حاجتى زوتر بگو * پيش از آن كافتى درين آذر بگو
گفت دارم حاجت امّا نى به تو * نيست پنهان احتياج من ز هو
2700 حاجتم با اوست تنها نى به كس * زانكه نبود غير را آن دسترس
خلق عالم عاجزند از نيك و بد * نيست قادر بر همه غير احد
بىشريك است و ندارد او نظير * هست حق تنها غنى باقى فقير
2703 در نبى فرمود اللّه الغنى * كه شما جمله فقيريد و عنى « 3 »
چون خدا فرمود اين را اى فتى * دان كه محتاجى و مسكين و گدا
دسترس او راست مطلق در جهان * بر شر و خيرست قادر مستعان
2706 زو همىآيد عدم سوى وجود * مىدهد معدوم را خلعت ز جود
مىستاند باز « 4 » بهتر مىدهد * نقره مىگيرد عوض زر مىدهد
شكر نعمت را اگر آرى بجا * در بهشت از حله پوشى جامهها
2709 ور نباشى شاكر و كفران كنى * بندگى بگذارى و طغيان كنى
كار تو بر عكس باشد در جزا * ناسزا را نار دوزخ شد سزا
چون وجودت داد شكرش مىگزار * از دل و جان دايما ليل و نهار
2712 گر گزارى شكر نعمت را ز جان * بخشدت حق در جزا حور و جنان
هركه شكر افزون كند افزون برد * او ز بىچون دولت بىچون برد
هم معانى هم صور بنده وىاند * جمله اشيا غرق تسبيح حىاند
2715 كس ندارد هيچ جمله آن اوست * هرچه هست از خشك و تر وز مغز و پوست
آن خود دانند خلقان از غرور * زين گمان آيند جمله در سرور
هامش
( 1 ) - مج : كو
( 2 ) - مج : ساخت
( 3 ) - مج : دنى ، عنى : تسليم ، فروتن ، خوار
( 4 ) - مج : بار