و دستگير بندگان مخلص گردد و به معاونت و نصرت حق بر نفس « 1 » مظفر گردند ، و او را مقهور گرداند « 2 » . چنان كه اوليا و مؤمنان كردند و قومى كه بر نفس غالب نمىشوند از آن است كه دعاشان به اخلاص نيست .
2607 هرچه آن مقصود نفس كافر است * عكس آن را گير كان اندر خور است
غير او را دشمن جانت مدان * تيغ را در جنگ جز بر وى مران
چون شود او كشته مانى زنده تو * با خواص و واصلان پاينده تو
2610 ور مراد او دهى سويش روى * در جهنم هم به پهلويش روى
تا ابد با او بمانى در جحيم * در بلاها و عذاب بس اليم
نفس چون كوه و تو چون يك برگ كاه * با حقارت هين مكن در وى نگاه
2613 از خدا جو نصرت اندر قلع او * زانكه بر جمله است غالب آن عدو
چون خدا يارى دهد از وى رهى * زان عنايت بر سر او پا نهى
زور را بگذار و زارى كن به جان « 3 » * تا كه حقت قوتى بخشد چنان
2616 كه به يك سوزن چنين كوه عظيم * بركنى از بن شوى ايمن ز بيم
با چنان قوت توان كرد اين غزا * وان شياطين را نشاندن در عزا « 4 »
كس به جهد خويش برنايد به وى * تا نباشد يارى يزدان حى
2619 اين صلوه و اين صيام از بهر آن * آمد از فرمان حق بر مؤمنان
تا بخواهند از خدا اندر دعا * قوتى و نصرتى بهر وغا
تا دهدشان قوتى « 5 » حق در مصاف * كه بدان قدرت شوند از درد صاف
2622 چون شود نفس عدو ببريده حلق * زنده گردند از مماتش جمله خلق
خلق باطن كاندرون حصن تن * بىعدد جمعاند از مرد و ز زن
لشكر بىحد و بىعد در صدور * روز و شب هستند در سير و عبور
[ در وجود انسان لشكرهاى بىشمارند رحمانى و شيطانى ، و تفسير آن ]
در بيان آنكه در وجود آدمى لشكرهاى بىشمارند رحمانى و شيطانى . افكار نيك كه موافق امر و رضاى حقاند رحمانىاند ؛ و افكار بد كه مخالف راه حقاند شيطانىاند ؛ در حقيقت چون بنگرى شخص خود فكر است صورت آدمى مركب اوست هر سو كه مقتضاى فكر است مركب آنسو روان است .
نادان صورت را شخص مىپندارد « 6 » و نمىداند كه شخص آن فكر است كه او را در كار مىدارد .
هامش
( 1 ) - مج : نفس عدو
( 2 ) - مج : گردانند
( 3 ) - مج : ز جان
( 4 ) - مج : غزا
( 5 ) - مج : قدرتى
( 6 ) - مج : « مى » ندارد