تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 120

مساهمون:

ص١٢٠
هركه زد دست اندر آن دامن قوى * مىرود هر لحظه از نو در نوى شير گيرد صيد او در مرج جان « 1 » * چون رود رسم شكار آن پهلوان 2538 دوستدار اوليا از اولياست * جان او را ز اوليا صد گون عطاست من احب قوما آن بينا « 2 » رسول * فهو منهم گفت كن اين را قبول از عرب شخصى به پيش مصطفى * بامدادان آمد و كردش دعا 2541 پس سلامش كرد و رفت اندر سجود * در ثناى مصطفى لب را گشود كاى رسول مجتبى خير البشر « 3 » * ذات پاكت هيچ نالوده به شر گفت خواهم پيش تو من يك سخن * از سر رحمت مر آن را گوش كن 2544 تارك صوم و صلاتم در جهان * مىستانم بىعوض مال كسان جرم‌هاى خويشتن را برشمرد * بىصفايى بود فعلش جمله درد شد رسول از گفت او پرخشم و كين * پس بگفتش اى رسول حق يقين 2547 با چنين آثام بر تو عاشقم * راست مىگويم اگرچه فاسقم از دل و جان دوست مىدارم ترا * هست خلاقم بر اين دعوى گوا هم بدانى با دل روشن يقين * در محبت صادقم اى شاه دين 2550 چون شنيد اين را ازو حالى رسول * گشت احوال ورا از حق سئول چشم تن بر بست و سر در جيب كرد * چشم جان بگشاد و رو در غيب كرد در جهان غيب حالش را بديد * سر پاكش بىحجابى شد پديد 2553 ديد او را در صف پيغامبران * چهره‌اش تابان چو ماه آسمان سر برآورد اندر آن دم مصطفى * گفت او را خوش‌جوابى از صفا هرك را كه بىغرض دارى تو دوست * هر دو يك جانند و صورت نقش و پوست 2556 دوستى بىشك ز جنسيت بود * اسب هرگز با شتر اوكر « 4 » شود آب با آب است در جوها روان * مىشود از آب آب افزون بدان نار هم از نار افزون مىشود * جوى چون افزود « 5 » جيحون مىشود 2559 كى به آب آتش بسازد خوش « 6 » شود * ضد را با ضد كجا الفت بود ان لله ملك بشنو نكو * خوش يسوق الجنس الى الجنس اى عمو
هامش
( 1 ) - مج : سير گردد صيد او در مرغ جان ( 2 ) - مج : زيبا ( 3 ) - مج : فخر بشر ( 4 ) - اوكر : هم‌نشين ، ( 5 ) - مج : افزون ( 6 ) - مج : يك شود