پس نوازيدش رسول و حمد گفت * صد گشادش داد پيدا و « 1 » نهفت
2562 گفت از مايى يقين رو شاد باش « 2 » * با منى اينجا و آنجا خواجه تاش
هر دو يك آبيم و جسم ما چو ظرف * گير معنى را گذر از ظرف حرف
از ظروف حرف معنى را گزين * تا شوى صافى تو اندر راه دين
2565 تا بمانى جاودان بىاين صور * از نى صورت برون شو چون شكر
هركه گشت او معنوى باقى بماند * علم حق را بىورق از جان بخواند
كل اسما را چون آدم كرد ضبط * اندر آن دانش نگنجد سهو و خبط
2568 پيش او معلوم شد هر نيك و بد * زانكه بخشيدش چنين علمى احد
اينچنين بخشش يقين از حق بود * گر به صورت از ولى ظاهر شود
او سبب باشد دهنده آن « 3 » خداست * ديدن از غير خدا سهو و خطاست
2571 گاه از دستى دهد نان را به تو * گاه بىدستى دهد آن را به تو
هر دو را يك دان ميفت اندر غلط * زانكه دارد بىحد و عد اين « 4 » نمط
روىپوش است اين سببهاى جهان * تا كه سر كارها ماند نهان
2574 تا نيفتد هر نظر بر كار او * تا نداند هركسى اسرار او
تا نيابند اندر آنجا ره عوام * زانكه آن كار خواص است و كرام
جمله را يك چيز بينند آن مهان * كى شود از چشمشان پوشيده آن
2577 او بود يك بين كه ديدارش رسيد * از خدا انوار و اسرارش رسيد
كور مادرزاد خود كى بيند آن * چون نمىداند زمين را ز آسمان
كى ببيند كور نقش فرش را * يا صفا و لطف و نور عرش را
2580 مىرود هر سو ازين دو بىخبر * زانكه محروم است از نور نظر
نيستش حظى ز خوبان و ز باغ * از حماقت مىكند شادى و لاغ
جمله را چون خود همىپندارد او * زان به نقص خويش رو مىنارد او
2583 گر بدانستى دريدى زهرهاش * منقطع گشتى ز عالم بهرهاش
غير اين را چون نديد آن دون دون * مىرود دلشاد « 5 » خوش از تون به تون
كرمكى كز خانه دنيا بزاد * كى شود آگاه از افلاك « 6 » و عباد
2586 تا چهها دارند در ملك قديم * تا چه بنمودستشان رب كريم
هامش
( 1 ) - مج : پند او
( 2 ) - مج : زو شاد باش
( 3 ) - مج : او
( 4 ) - مج : زين
( 5 ) - مج : دلشاد و
( 6 ) - مج : املاك